آدم های خارپُشتی

معاشرت کردن با آدمی که خارهای تیز و بُرنده یی در سرتاسر جسم و روحش با دقت و وسواس سوار کرده و به تک تکشان با مباهات و افتخار نگاه میکند و می بالد و سمبل درایت و هوشمندی بالایش می داند; و در هر گفت و گویی و در هر نشست و برخاستی خودش را مجهز به انواع سلاح و تجهیزات میکند که مبادا خودش گزندی ببیند و از طرف دیگر بدون هیچ دلیل موجه و قابل قبولی خارهایش را سمت تو پرت میکند دل آزارترین و گزنده ترین نوع هم نشینی ست. تمام تلاشش را میکند که میزان مناسبی سم در تک تک خارهایش بگذارد تا اثربخشی بیشتری روی تو داشته باشد و زهر کم کم اثر کند طوری که هر دفعه یی که یادت افتاد سم آزاد شود و روحت راتبدیل به گنداب کند, ماندگاری اش طولانی باشد جوری که دفعه بعدی که تو را دید بتواند با اولین نگاه رد پرتاب هایش را تمیز و دقیق روی جانت ببیند و بیشتر جایشان را فشار دهد تا بیشتر دردت بگیرد! بعضی ها حرف نزدن و گلایه نکردن و فحش به آسمان و زمین نکشیدنت را دلیل بر رفاه مادی و بی غصه یی و الدنگ بودنت می گذارند, وگرنه آدم طبیعی آدمی است که به محض دیدن همزاد خودش دهان را باز کند و از جرز دیوار ایراد بگیرد تا برسد به کیس های سنگین وزن تر, همه را نفهم و احمق های مایه دار خطاب کند و خودش را زحمتکش و دردمند عوالم, آدم های طبیعی در هم صحبتی هایشان با یکدیگر کورس بدبختی باید بگذارند و هر کسی کفه مصیبت هایش بیشتر بود مسابقه را برده و کاپ قهرمانی منحوس هان جهان را با خود به خانه برد!

: )

صبح.

سونیا وسط صبحونه گفت: پویا هروقت خونه ام میاد کارت هایی که تمام سال ها بهم دادی رو میاره و هر دفعه چندتایی رو با ذوق و شوق میخونه و کیف میکنه, همین طوری که دلم از خوشحالی تالاپ تولوپ میکرد و مست از این بودم یه نفر بدون اینکه منو ریز و با جزییات دونسته باشه از خوندن نوشته هام لذت میبره, هم زمان ظاهرو حفظ کردم و لبخند محو در افقی زدم که شکسته نفسی خودم رو نشون بدم که گفت: هر دفعه بدون استثنا میگه باورم نمیشه از منم خُل تر و دیوانه ترم توی دنیا باشه! هیچی, لبخندم ماسید روی صورتم شبیه ماست خشک شده دور تا دور ظرف!

عصر.

نوتیفیکشن گوشی رو نگاه میکنم و چشمم به پوزیشنی می افته که عنوانش یکی از زیرشاخه های رشته ام هست و توجهم رو جلب میکنه با خوشحالی و امید فراوون لینک رو باز میکنم و بعد خوندن کلی شر و ور میبینم جناب پروفسور با کلی ادعا و مقالات توی توضیحات پروژه نوشته در مورد اثرات خنده درمانی و خنده و ... اصلا بقیه ش رو نخوندم, شبیه بستنی ته لیوان که آبکی و گرم شده وا میرم. آخه مرد, خنده درمانی ام شد پروژه ؟! بیا پولی که بهت دادن رو بده به خودم واست نان استاپ ساعت ها اندازه چندتا تز راجع به خنده حرف میزنم اونم در عین یبس بودن!

شب.

رفتم پیاده روی و طبق معمول هندزفری توی گوشم بود و چیزی گوش میکردم و از مدل حرف زدن طرف و شوخی هایی که توی حرف های جدی میکنه خنده ام میگیره, یه دفعه میبینم یه پسر اومد جلوم و با صدای بلند که توجه م جلب شه حرف میزنه با بی حوصله گی میگم بله, برگشته میگه اون طرف خیابون کافه ست بریم بشینیم؟! به این طرف و اون طرفم نگاه میکنم و وقتی مطمئن میشم با منه در کمال تعجب و شگفت زدگی میگم الان دقیقا به من بگو چی توی من دیدی که وسط خیابون یهو انقدر ابلهانه پیشنهاد میدی؟ اونم بریم کافه ؟! در نهایت اینکه خیلی بی توقعیش شده میگه از دور که داشتی می اومدی همش به من می خندیدی !!!

هیچی دیگه, " ما هیچ, ما نگاه " منم

وسط بازی

همیشه فکر میکردم منابع انرژیم نامحدوده, فکر میکردم یه سری پیمونه های پُر و پیمون توی زندگی دارم که هرچقدر مصرفشون کنم خود به خود پُر میشن, بدون نگرانی بدون تقلا بدون اینکه حتی تو بخوای و اراده کنی. اگه ناکامی و نرسیدن و حسرتی بود فکر میکردم بالاخره پیمونه های انرژی برمیگردن, دوباره میشه, دوباره اون احساس ها تجربه میشن این دفعه بیشتر این دفعه درست تر و این دفعه به راه تر; حالا میبینم اشتباه میکردم منابع انرژی آدمیزاد ظرفیت مشخصی داره, وقتی بدون حساب و کتاب مصرفش کردی چه بخوای چه نخوای تموم شده است! میتونی به اندازه طول عمرت جرعه جرعه ازش بنوشی میتونی یه جا تمامش رو استفاده کنی; در هر صورت باید بدونی نخود لوبیا نیست که بری سر کوچه بخری بیای بریزی تو ظرفش! البته که ظرفیت روحی و روح آدمیزاد و میزان رشدش نامحدوده ولی پیمونه هایی هستن که دیگه قابل پُر شدن نیستن! میشه ظرفش رو بزرگ کرد میشه حجمش رو تغییر داد ولی اونی که داخل ظرف رو پُر کرده همونی بوده که اول کار بهت دادن.

تنها تفاوتم با قبل اینجاست که قبلا توی سر و کله ام میزدم و فکر میکردم: مصرفش کردم به غلط حالا فکر میکنم: مصرفش کردم نه به غلط نه به درست فقط مصرف شد و تمام ..

حباب

 "گسستگی" و "تجزیه شدن خود" اولی مصطلح تر و عمومی تر و دومی تخصصی; فرد توی موقعیتای مختلف حضور فیزیکی صرفا داره بدون حضور ذهنی. یه محیط ایزوله شده تخیلی درست میکنه و خودش رو داخل اون قرار میده برای محافظت کردن از خودش و کمتر آسیب دیدن, من از هفت سالگی این کارو یاد گرفتم, بدون اینکه راجع به این موضوع چیزی بدونم, یه حباب بزرگ رنگی درست میکردم و خودم را پرت میکردم داخلش و صداهای بیرون قطع میشد, همه چیز آروم میشد و حالم رو خوب میکرد. کم کم با تجربه یاد گرفتم چه قابلیتایی داره و چیزایی که دوست داشتم را مینداختم داخل حبابم. حالا خیلی از خاطره ها رو یادم نمیاد, خیلی از چیزایی که بقیه تعریف میکنن من با اینکه توی اون موقعیت بودم, لبخند زدم, کلی حرف زدم, عکس گرفتیم و خوش گذشته ولی سر سوزنی چیزی توی ذهنم نیست! از طرف دیگه خاطره هایی که دوست داشتم و توی ذهنم مونده انگار مال من نیست انگار دستکاری شده است! انقدر که مرورشون کردم چیزی اضافه کردم و از این طرف اون طرفش کات کردم که نمیدونم اصلش چی بوده! مال کی بوده! وقتی مرور میکنم واسم دیگه چیزی آشنا نیست. توی چهار-پنج ماهه گذشته انقدر تقه زدم به این حباب که بعد سال ها شکست, حالا دیگه نه توی اون حبابی که اندازه یه دنیا بزرگش کرده بودم و داخلش زندگی میکردم هستم نه چیزی که دور و اطرافم میبینم حس مانوس بودن واطمینان بهم میده.

جزیره

خیلی کم پیش میاد یا شاید هیچ وقت اتفاق نیفته آدمی رو پیدا کنی و ببینی که کاملا روحیات و طرز تفکر و زاویه دید تو رو داشته باشه و گیریم پیدا هم شد عجب هم نشینی ملال انگیز و خودخواهانه و خودشیفته گونی میشه دوتا از خودت روبروی هم بشینن و معاشرت کنن. بعد سال ها متوجه شدم مهم ترین اصل تعامل دونستن و درک کردن نحوه ارتباط طرف با خودش و دنیاست; هر کدوم ما شبیه جزیره هایی هستیم با فاصله های کم یا زیاد از همدیگه, داخل این جزیره قوانین, آب و هوا, زبان, راه ها و ارتباطات, فرهنگ و سبک خاص خودش رو داره. ما با کلی پارو زدن, نقشه خونی,  پرس و جو و شنا کردن خودمون رو به جزیره ها می رسونیم و بدون دونستن هیچ قاعده و قانونی با کلی سر و صدا و بی ادبی و پررویی هرجایی از این جزیره میریم چادر میزنیم و هر کاری دلمون خواست میکنیم و آخرشم میگیم عجب جای مزخرف و بد آب و هوایی! خیلی ام کوچیک بود, خیلی ام بسته بود, چیزی ام نداشت با این همه تبلیغ و بروشور! چقدم دلگیر و بی سر و صدا بود آدم دلش می ترکید! وقتی زبان ارتباط خاص یک نفر رو ندونیم, وقتی ندونیم یه آدم موقع افتادن توی هر کدوم از چاله های احساسی مثبت و منفی چه ری اکشنی از خودش نشون میده تقریبا غیرممکن اون ارتباط چیز به دردخوری از آب دربیاد و بعد مدتی محکوم به فناست.

p.s: من موقع افتادن توی چاله چوله ها کاملا ساکت میشم حتی کلمه یی نمیتونم به زبون بیارم, شبیه آتشفشان نیمه فعال میشم که هر ازگاهی دودی ازش خارج میشه ولی فوران نداره مگه اینکه کسی پاش رو بذاره روی دُمم و برنداره اون وقت قضیه برعکس میشه! مرسی که وقتی وارد جزیره ام شدی قوانین اش رو خوندی و احترام گذاشتی, مرسی که زبان ارتباطی منو میدونی, مرسی که تشخیص میدی ترجیح من حرف نزدن, مرسی که برعکس همه بدون در زدن کلید نمیندازی بیای وسط حال و پذیرایی بشینی و تخمه بشکنی و بگی بیا فیلم کمدی ببینیم یه دل سیر بخندیم حالت خوب شه!