برای خودم وقتی کوچک بودم یا می شوم

یکی از جمله هایی که سال هاست تابستان ها ورد زبانم ست و تحت شرایط و موقعیت های مختلف با خودم گفته ام یکی از دیالوگ های فیلم " مادر " است. اگر از شدت درد و رنج شخصی در حالت انفجار خودکار باشم, اگر مسائل خانوادگی امانم رو بُریده باشد, اگر دلتنگی جانم رو به در بُرده باشد, اگر ناامید و مستاصل باشم, اگر کسی به دلم بنشیند و جانم بخواهد برایش دربرود, اگر با خودم از در مدارا دربیایم و از در عقل بخواهم خودم رو با نوازش و آرام نصیحت کنم می گویم. البته کاربرد و مورد استفاده ش فقط مخصوص این فصل است چون خنک و تر و تازه ام میکند دقیقا مثل دیدن فیلمش موقع بدحالی, شبیه نوشیدنی های قدیمی است همان ها که داخل لیوان های رنگی بزرگ (سبز تیره یا زرد) پر یخ بود یا شبیه خوردن کاهو-سکنجبین داخل سینی مسی وسط عصر تابستان وقتی حیاط با آب پاشی بوی خاک تازه می گرفت و سوار دوچرخه قرمزم دنبال مورچه ها راه می افتادم.

' نه دخترم، دخترکم، تو ماهی، منیری، طفل لطیفی، طفلک تلف میشی، گوله ی برفی آب میشی'

آلبوم مادر مخصوص لیموی عزیز, جهت اشتراک یکی دیگر از گنجینه های شخصی

Für meine liebste Freundin: Frau F

خیلی ها تجربه این را داشته اند که گیاه مورد علاقه اشان بعد توجه و مراقبت های پی در پی ناگهان یک روز صبح خشک شده و به جز ساقه قهوه یی بی رنگ و رویی چیزی باقی نمانده و همین خیلی ها تجربه این را هم داشته اند که دلشان وقتی دنبال چیزی می رود نمی تواند ازش کنده شود و گلدان با ساقه خشک را نگه داشته اند و پایش آب ریخته اند یا جایش را عوض کرده اند یا بالاخره فکری به حال نزارش کرده اند و اتفاقا دوباره صبحی برگ سبزی از لابه لای آن همه بی جانی رشد کرده و بالا آمده. نمی دانم دقیقا اسم این نوع لذت را چه چیزی می شود گذاشت ولی مایع غلیظ و گرمی با سرعت وارد قلبت می شود که یک جان به روحت اضافه میکند. امروز صبح که بعد مدت ها با لبخند از خواب بلند شدم ناگهان با دیدن گلدان محبوبم که بعد هفته ها گذاشته بودم وسط کتابخانه تا نور اریب از پنجره رویش بیفتد تا شاید دوباره سبز بشود و اتفاقا شد, فکر کردم تو برای قلب و روح من دقیقا به ظرافت و تازگی این برگ تازه درآمده هستی; روشن, امیدبخش, نرم و نازک و سبزِسبز


د غ د غ ه

شبا خوابم نمیبره, ضربان قلبم انگار توی سرم داره صداش میاد. سوزش و درد معده از چیزی نخوردن یا از خوردن نمی دونم, با استرس ساعت دو و سه بلند میشم, هرچقدر فکر میکنم تعداد دلایلم زیاده ولی واضح نمیتونم بفهمم بین چندتا چیزی که هست کدوم یکی انقدر بهمم می ریزه و شبا بیخ گلوم رو میگیره؟! لامصب تنظیم میکنی شب بیای بیرون چرا!  از چی انقدر اضطراب میگیرم, از چشمام اشک میریزه و پاک میکنم و هزار باره میریزه پایین اونم نمی دونم چرا! دچار چهار پاره گی خودم با مغز و روان و جسمم شدم, چند صفحه کتاب میخونم با حواس پرت, چندتا موزیک گوش میدم ولی حوصله شنیدن ندارم. سونیا عکسای تولدش رو فرستاده, چشمارو زوم میکنم و تعجب میکنم و میدونم کارم دراومد, دوباره دراز میکشم و با خودم فکر میکنم چطوری بعضی از دخترا انقدر خط چشم خوب میکشن ؟! چطوری انتهای خط چشمشون رو اینطوری قر میدن رو به بالا چرا من شبیه پاندا میشم انقدر میکشم و پاک میکنم؟! تا شیش و نیم فقط خط چشم سرچ میکنم و چندتا ویدیو میبینم. برای بقیه چیزا که کار خیلی خاصی ندارم بکنم ولی خط چشم نقطه قوت شب تا صبح ام شد.

نقطه ایستادن

وقتی یه چیزی رو خیلی میخوام و خیلی انواع منابع رو صرفش میکنم ولی نهایتا حس میکنم میزان دسترسیم نزدیک به صفر به اون چیز, آخر آخرش میگم خب نشد که نشد ' به درک '. ولی من که میدونم این ' به درک ' گفتن من با اونی که توی مواقع بی خیالی و غالبا میدونی داری و میخوای گند بزنی ولی میگی ' خب به درک ' خیلی موقعیت جغرافیایی شون متفاوته. اینی که من میگم یه جای بی آب و علف و گرم و خشک اون یکی یه جای خوش آب و هوا و وزش باد بهاری که حالا یه وزش باد گرمی هم ممکنه بیاد.

ابدیت

j'sais pas  چند وقت قبل مطلبی در مورد مواجه با مرگ نوشته بود, چون موضوعی بود که از چند سال قبل توجه ام رو جلب کرده بود دوست داشتم از زاویه خودمم توصیف کنم. سه سال پیش دایی من چهل ساله بود که از سرطان ریه فوت کرد, پنج سال بود ازدواج کرده بود و یک دختر دو-سه ساله داشت. چندتا نکته قابل توجه در مورد زندگیش وجود داشت: در تمام عمرش حتی یک نخ سیگار نکشیده بود! جزو آدم های نابغه و بسیار بااستعداد بود, از اون هایی که تمام پدر مادرا آرزو دارن داشته باشن, در تمام عمرش به جز مدرسه و دانشگاه و سربازی بعید میدونم یه بار بیرون یا دورهمی رفته بود, هیچ وقت ظاهر و تیپ غیرمعقول و عجیبی نداشت, موجه و معقول و کاملا در چارچوب و اندازه های استاندارد و تعریف شده, هیچ رفیق نزدیکی نداشت, در تمام عمر هیچ پارتنری نداشت و هیچ وقت ندیدم به اندازه سر سوزنی  غلیان احساسات برای کسی نشون بده. یه جورایی در انزوای کامل با یه شخصیت بی نهایت خاص و عجیب و البته تا حدود زیادی غیرقابل تحمل!

اون موقع از صبح تا شب روی پایان نامه م کار میکردم و شبا از هشت شب به بعد میرفتم خونه شون چون باید مدام کسی کنارش می بود. توی تمام اون لحظه ها و شب ها با بدن متورم و حواسی که معمولا به خاطر دارو خیلی سرجاش نبود با چشمای گود رفته فقط نگاه میکرد ولی نگاهش فقط مبارزه کردن بود برای بیشتر موندن. یه بار از وقتایی که میتونست حرف بزنه به مامانم گفت هر کاری بکنید من فقط میخوام زنده باشم نمیخوام الان بمیرم!

از زمان تشخیص تا فوت کمتر از سه ماه زمان برد, رفت بدون اینکه نزدیک ترین آدم های اطرافش چیزی از زندگی روزمره شون کم شده باشه! یاد هست, خاطرات هستن, گاهی اوقات حتی بعضی ها انقدر قلبت رو محکم لمس میکنن که همیشه روی قلبت داریشون ولی برای خود اون کسی که نیست چی ! چقدر از زندگی گرفته و به جای اون چی به زندگی داده به جز جونش!

از لحظه یی که رفت, منی که همیشه آماده بودم دکمه ی اجکت رو با هر اتفاق خارج از توانی بزنم, دو دستی چسبیدم به زندگی, تازه فهمیدم کجاها باید به چیزایی چسبید, میخوام اون قدری که آخرش قرار تو این معامله مجبورم هزینه کنم, نمیگم بیشترش ولی به اندازه اش, به دست بیارم ..