لحظه

خوردن پاستایی که توی سس نیمه رقیق درست شده با پنیر چدار آب شده و میتونی مواد رو داخل سس بچرخونی و بخوری منو شبیه استیکر اون دونات صورتی میکنه که دراز کشیده روی زمین و اشک میریزه و زیرش از اشکاش دریاچه درست شده, میشه واسش مُرد

دایره های خالی

زمانی بود که دنبال دلیل و چراهای زندگیم میگشتم, خودم رو به آب و آتیش میزدم و سرم رو توی هر راهی می بردم که بفهمم و بدونم چرا! همه چیز در تمام زمینه ها جای سوال داشت, ندونستن ها آزاردهنده بود. وقتی دیدم نمی فهمم کم کم حفره های خالی توی خودم پیدا کردم که نه تنها لمس کردن شون که دیدن شون وحشت زده ام میکرد هر حرفی هر ارتباطی هر چیز با ربط و بی ربطی یادآوری تیکه های خالی ام بود و با قدرت فشره شون میکرد, کم کم یاد گرفتم با راه های مخرب پُرشون کنم و خودم رو می بردم توی جاده های انحرافی بی سر و ته که از ذهنم موقتی بیرون برن, شبیه این بود که عزیزترین و با ارزش ترین ظرف خونه ت رو با زباله و آشغال پر کنی! فقط پُر کردم بدون نگاه کردن.بعد حالم بهم خورد و خسته شدم و رها کردم.

الان جواب تک تک چراها رو میدونم, دلیل خیلی از اتفاقات, حادثه ها, رفتارا, حرکات و افکار رو در لحظه بدون ذره یی جستجو درک میکنم, حالا حتی اگه نخوام ببینم میبینم! ولی چقدر این دونستن و درک کردن دلگیرم میکنه, چقدر آدمایی که مهم بودن, چیزایی که ارزشمند بودن, احساس هایی که دست نخورده و دست اول بودن پاشیدن ازهم, چقدر از اینکه خیلی جاها مجبورم چشم هام رو ببندم و خودم رو بزنم به اون راه که نمی فهمم دردناکه, چقدر دیدن و خسته بودن از واکنش نشون دادن و راهت رو کج کردن و گذشتن سخته. 

حفره های خالی پُر شدن؟ نه, هنوز همونجا سرجاشون هستن, ولی من هر روز شبیه کسی که توی مزرعه کار میکنه بعد ساعت ها دوییدن و دوییدن میام آخر شب میشینم روی تک تک لبه های حفره ها, بیل رو میذارم کنارم, نگاشون میکنم یه ذره آب پاشون میریزم, اگه چیزی افتاده داخلشون برمیدارم, تمیزشون میکنم, میرم سروقت بعدی و بعدی و بعدی و تموم که شدن میرم میخوابم ..

روی آب, خاک و هوا

چند روز بود مدام آتش در نیستان ناظری رو زیر لب میخوندم, از آن حال هایی بودم که هرچند ماه یک بار دچارش میشوم, پریشان حالی که ریشه هایش از زمین شروع میشود و شاخه هایش چند آستان از آسمان رو درمی نورده و کم کم بعد چند روز ریشه ها شروع می کنند به شل شدن از میان خاک و احساس میکنم بین آسمان و زمین معلقم تا دوباره یک جای پا پیدا کنم (خیلی حالت استعاری و استفهامی پیدا کرد ولی متاسفانه به زبان دیگه یی نمیشه بیان کرد).

 لابه لای فایل های قدیمی گشتم و آلبومش رو پیدا کردم و از جایی که موزیک و بو پدر خاطراتت رو یادت میارن, یاد احسان افتادم که چند سال قبل تمام آلبوم های ناظری, پایور و مشکاتیان را برایم ریخت و وقتی چندتا از کتاب هایم رو دید با هیجانی که زور میزد کنترلش کند گفت ثمر نمی دونستم پناهی دوست داری و دوباره فضولی کرد و چندتا چیز دیگه هم پیدا کرد و هربار داد میزد و از میزان اشتراکش شگفت زده میشد. من هم با خنثی ترین حالت ممکن نگاهش می کردم و توی دلم فکر میکردم چرا مرد گنده این اداها رو درمیاره! همیشه ساز زدنمون که تموم میشد شروع می کرد از در و دیوار حرف درمیاورد و چیزی میگفت و منم جواب های ابلهانه میدادم که زودتر تمام کند ولی همیشه میدانستم که منتظر است, منتظر برای دیدن اولین نشانه! و از جایی که تبحر خاصی دارم در اینگونه موارد ادای اسگل ها رو دربیارم هیچ وقت پیش نیامد. وقتی من رفتم اتریش یک سال بعدش رفت آلمان و چند باری حرف زدیم و هربار با اصرار میخواست قرار بگذارد باز هم رد می دادم و آخر بلاکش کردم و جواب ندادم و بعد هم که برگشتم و هیچ.

چند ماه قبل توی کافه بچه برادرش رو دیدم که اون موقع ها پیشش کار میکرد و بلافاصله هم را شناختیم, آمدم دوباره رد بدهم که نشناختم ولی نشد, بعد احوال پرسی گفتم چه جالب آن موقع ها بچه بودی فکر نمی کردم منو یادت باشه! با حالتی که انگار من به کل خانواده اشان حمله کرده ام و داغ به دلشان گذاشته ام نگاهم کرد و گفت : خوب یادم هست دایی جون هنوز هم بین حرف هایش چیز بی ربطی میگوید که حرف شما رو پیش بکشه! اومدم بیرون و به تقلید"عجب دنیایی که من آخرین امید کسی باشم" فکر کردم عجب دنیایی که من پریشان حال ِپریشان مو(از گرما موهامو صاف نمیکنم و فر توی فر) افسار گسیخته هنوز در یاد کسی هستم درحالی که سر سوزنی نه از یاد او نه هیچ بنی بشری سال هاست که در یاد من نیس

با تشکر از خانواده محترم ماکارونی

در بیشتر سریال ها و فیلم های دهه ی هفتاد در تیتراژ آخر فیلم ها از یک خانواده تشکر میکردند و آخر نفهمیدیم این خانواده چطوری و از کجا در تمام فیلم ها و تمام قسمت ها و تمام ژانرها حضور فعالانه داشتند!  الان بعد از خوردن ماکارونی محبوبم خواستم به همان رسم من هم از ماکارونی تشکر کنم و بگویم با تشکر از ماکارونی عزیز و محترم که در تمام سال های حذر و سفر, وصل و فصل, هجر و وصال, ناکامی و شادکامی, بی زمانی و با زمانی, با پولی و بی پولی همراهم بوده و تنها عنصری بوده که در تمام شکل ها و طعم ها و با تمام افزودنی ها و بدون وجودشان, در تمام رنگ ها و حالت ها و پخت ها, تازه و چند روز مانده, سرد و گرم با تمام مایه ها, خالی, با ته مانده هر چیزی داخل یخچال به اضافه تمام متعلقات و اکسسوری ها و زیرشاخه هایش شادی روان من را و بقای من را جهت ادامه زندگی فراهم کرده.

از روزهای مُرداد

تمام پول این ماه به جز هزینه های جانبی خرج خرید یه جفت کتونی ادیداس و چندتا کرم زیر چشم شد و به طور قابل توجهی سنگین و گرون تموم شد! من موندم و حوضم. دیروز که دراوج آفتاب و باد گرم از پیاده روی هر روزه در حال برگشتن بودم توی ذهنم در حال محاسبه خرید یه بسته نون و دوتا شیر و چند بسته قهوه بودم و هرچی حساب میکردم بازم کفاف تا آخر ماه رو نمیداد. از تمام سلول های شناخته و ناشناخته ام عرق میریخت, با چندین لایه ضد آفتاب بازم پوستم حالتی بود که حس میکردم قابلیت کشیده شدن رو به راحتی داره و چشم هام از ترکیب ضد آفتاب و عرق میسوخت, سر انگشتای پام پوستش رفته و از سوزشش به سختی راه می رفتم و از هندزفری گوش درد گرفته بودم و در نهایت کلافه گی داشتم خودم رو قانع میکردم که کدوم رو حذف کنم کمتر خسارت روحی-روانی بهم میخوره که یکی از بهترین صحنه های زندگیم رو در چند وقت اخیر دیدم. سرم رو از توی گوشی آوردم بالا و توی چند قدمی یه بنز سی خیلی خوشگل بود و پسرک کم سن و سالی در آخرین حد جذابیت و خوشگلی و خوش تیپی با بوی خوشی که رایحه ش به منم میرسید سمت ماشین داشت می رفت, چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد چشمای خندونش بود. مدت ها بود ندیده بودم کسی چشماش از توی وجودش عمیق و با تمام زوایای پیدا و ناپیدا بخنده و شاد باشه ولی چشم های پسرک حالتی بود انگار از بزرگ ترین فتح و لشکرکشی ها می اومد. دسته گل رز خیلی بزرگی دستش بود(شاید چارصد-پونصدتا رز) انقدر سنگین و بزرگ بود که به سختی بغل کرده بود. در ماشین رو باز کرد و دختری پیاده شد که اون هم در نهایت تازگی و شفافیت و زیبایی بود و دسته گل رو داد به دخترک و بغلش کرد.

تمام این ها توی چند ثانیه بود ولی میزان تفاوت حال و وضع خودم با صحنه مخصوصا بوی خوش اشان, شادی بی حد و مرزشان, جوانی لب پر نشده اشان با ترکیب رنگ زیبایی که در حال اتفاق افتادن بود معرکه بود, سرم رو به آسمون کردم و زدم زیر خنده, واقعا شوخ طبعیت رو دوست دارم حالا به رومون نمی آوردی دیگه.