گاهی اوقات از یک "من" انتظار میره نقش دیگری رو هم بازی کنه, در حالی که در واقعیت و عملا یک نیم "من" هم نیست! گاهی اوقات موقعیتی پیش میاد که از اون یک نیم"من" انتظار میره چندین نقش رو همزمان و یک جا توی چند نقطه مختلف با افکار, احساس, تجربه ها, و حتی سنین مختلف بازی کنه. حالا تکلیف چی میشه!
جمع بیست نفره یی داریم که تمام مدت به شوخی و خنده و قهقه های بلند میگذره, در مورد رنگ مو, بوتاکس, ناخن, انواع و اقسام رژیم, کی آخرین بار چه رفتاری داشت, شوهر اون چطوریه, کی طلاق گرفت, کی دو قلو به دنیا آورد, کدوم رستوران چیش بهتره, قهوه کجا طعمش خوب بوده, آخرین سفری که رفتی کجا بوده, تعطیلات بعدی قرار چه کار کنیم, فلانی چرا قیافه میگیره, اون خانم ماشینش پورش بود ولی به قیافه ش نمیاد, اون یکی با کیف دیور میاد خوش به حالش و موضوعات مشابه. بعد چندین سال هیچ کسی اون کس دیگه رو نمی شناسه و تنها چیزی که ازش میدونه شماره موبایلش و اسمش هست, هیچ کسی نمیگه چرا رنگت پریده, خیلی تازگیا سرحال نیستی, دوست داری حرف بزنی, همه چیز روبراهه, فلان آهنگ منو یاد تو انداخت, دلم چند وقته واست تنگ بود, وقت کردی بیا باهم حرف بزنیم, بیشتر مواظب خودت باش, حواست به خودت باشه
امروز تولد سوپرایزی یکی از بچه ها بود, بعد چهار هفته هماهنگی پی در پی و چه کارایی انجام بدیم و کادو چی باشه گذشت تا رسید به امشب. سه ساعت و ده دقیقه فقط با صدای بلند خندیدم و رقصیدم و کلی همه از حرفام خندیدن, دو-سه تا چنگال کیک شکلاتی رو به زور چندتا قلپ بزرگ چایی قورت دادم چون نمیتونم شیرینی بخورم و از اینکه مدام باید توضیح بدم من نمیتونم بخورم و به جان خودم و جان عزیز شما کلاس نیست و رژیم هم نیستم خسته شدم. همه از اینکه چقدر خوبه انقدر پر انرژی هستی گفتن, مرجان به شوخی میگه بیا بزنیم تو کار گرفتن مراسم و مجالس شادی تو برای این کار خیلی خوبی!
بیرون هوا سرد خوشایندی شده, حتی اگه سرد ناخوشایند هم بود دوست داشتم. میام بیرون و شبیه بستنی که از وسط مُرداد روی صندلی جلو ماشین برداری بذاریش توی فریزر حالم جا میاد; فکر میکنم من به چی میخندیدم که عضلات صورتم درد میکنه, ولی یادم نمیاد! تا موقعی که برسم پیش بچه ها نزدیک بود برگردم انقدر که این روزا در آن واحد ذهنم چندتا درگیری فکری بی راه درو و بدون گریز داره که ددلاین مشخص دارن و باید زودتر تکلیف شون معلوم شه و احساس میکنم تارهای اعصابم کشیده شده. وسط پیاده رو می ایستم و به ماه نگاه میکنم, بزرگ ترین نقطه جذابیت آسمون که دیدنش آشوب درونیم رو آروم میکنه, دو سه نفر بهم نگاه میکنن و برمی گردن به آسمون هم نگاه میکنن و وقتی می بینن توی آسمون خبری نیست که باب میل باشه سر تاسف واسم تکون میدن. نیم ساعت پیاده میرم و از صدای جیغ و داد و حرفایی که نمی دونم از کجا و چطوری می تونم در لحظه تولیدشون کنم مغزم درد گرفته, یادم میاد من اینطوری نرفته بودم یه چیزی نیست! یادم می افته آره ماشین رو جا گذاشتم و دوباره برمیگردم! یاد حرف مامانم می افتم: خودت رو جا نذاری یه وقت!
نمی دونه خیلی سال پیش جاش گذاشتم ..
طول مدت هر احساسی یک و نیم دقیقه یا نود ثانیه ست در صورتی که آدم توی تله نشخوار فکری نیفته بعد از نود ثانیه ناقابل تموم میشه و رفته! جوری که من زندگی میکنم, احساس رو میگیرم کلی باهش کلنجار میرم بعد دست آموز و اهلیش میکنم بعد به یه موجود جاندار خونگی تبدیلش میکنم و صب تا شب و شب تا صب میذارم کنارم, با خودم می برمش این طرف و اون طرف, بهش غذا میدم, جاش رو مرتب و تمیز میکنم, بزرگش میکنم و میذارم رشد کنه و قد بکشه !
بچه که بودم پدیده عجیبی بودم, کمتر اهل بازی های دخترونه بودم و مدام با دوچرخه توی کوچه دنبال اکتشاف دنیا بودم! انگار دنیا جایی کنار گوشه ی پیاده روها خوابیده بود و منتظر من بود که بیام و بیدارش کنم! تمام خاک حیاط رو بارها و بارها زیر و رو میکردم و دقیقا خاطرم نیست لابه لای خاک دنبال چه چیزی میگشتم! از آن بچه هایی بودم که همیشه زخمی اند و پر از خاک و خُل, گاهی اوقات که خاطراتم رو مرور میکنم احساس میکنم دنیا رو شبیه اسب وحشی رام نشده یی می دیدم که پشتش سوارم و این سواری دیوونه وار برایم پر از هیجان و لذت بود. این خلق و خوی رام نشده رو تا نوجوونی داشتم و با یک چرخش ناهمگون و ترکیب غیرمنتظره و منتظره پرت شدم توی سرزمین دیگه یی; وقایع بیرونی و شرایط خانوادگی زورشون بیشتر بود و اسب هم انگار پر توان تر شده بود, من ناآرام تبدیل شد به من ظاهرا آرام ولی پر از احساس ناامنی و ترس و اضطراب و اولین ملاقاتم با هیولاهای درونی و افسردگی. شده بودم حلزونی با جانی نرم و لغزان و بی نهایت آسیب پذیر که تمام مدت داخل صدف میرفتم و آرزو میکردم دیده نشوم و به چشم نیایم برای در امان ماندن. با گذر زمان از یک طرف کم کم یاد گرفتم میشه گاهی اوقات سرت رو بیرون بیاری و اطراف رو دید بزنی و فقط موقع خطر بری داخل صدفت و از طرف دیگر به اوایل جوونی رسیده بودم و میل به دیده شدن داشتم ولی هنوز زنگوله های بزرگ خطر رو دور گردنم داشتم و هرجایی میرفتم همراهم بودن. خطر کردم, خودم با چرخش خودم رو بارها و بارها پرت کردم جاهای مختلف و زنگوله ها رو از گردنم باز کردم و پروسه یی چند ساله کاملا صدف رو دور انداختم, ولی جانم هنوز همان جان لغزنده و آسیب دیده بود اما وسوسه و هیجان سوار شدن پشت دنیای غیرقابل پیش بینی دست از سرم برنمی داشت. بعد از گذروندن دنیاهای متفاوت و سواری های پی در پی, به این نتیجه رسیدم که داشتن صدف اون قدری که فکر میکردم بدم نبود فقط نحوه استفاده و رویکرد من نسبت بهش اشتباهی بود, من برای در امان موندن ازش استفاده کردم در صورتی که کاربرد اصلیش جمله " دُمت رو بذار روی کولت و فقط برو " بود! باید کل دار و ندار اندکت روی پشتت و داخل صدفت باشه و در عرض چند ثانیه بتونی جایی که تشخیص دادی اشتباهی و چرخشت اشتباه بوده ترک کنی.
- سال ها بود سمت نقاشی نرفته بودم, دیشب که به حلزون بودنم فکر میکردم و خواب هم رُخی نشون نمیداد ساعت سه و هفت دقیقه صبح کشیدمش, مدیون هستید اگر به جز تعریف چیز دیگه یی در خصوص مهارت از دست رفته ام بگید
چند ماهه قبل مجبور شدم به علت پاره یی مسائل در حوزه سلامتی که سال ها درگیرشم برم کولونوسکوپی و یک و روز نیم هیچ چیزی نخوردم به جز مایعات کاملا شفاف یا صاف شده. نکته اینجاست اصولا آدمی ام که با وجود عشق غذا و خوراکی بودنم (موقع افسردگی خفیف اسکرول کردن یوتیوب و دیدن آشپزی سه تا جون به دوتا جونم اضافه میکنه)خیلی چیزی نمیخورم یا خیلی پرخور نیستم و طبعا نخوردن کار سختی نبود ولی نزدیکای صبح به خاطر خوردن کلی دارو که باید قبلش استفاده میکردم رو به موت بودم و مطمئن بودم به صبح نمیکشم. ماجرا تموم شد و رفت ولی از اون روز یه چیزی توی ذهنم مهم شد و خیلی به چشمم اومد اونم لذت بردن با تمام حواسم از خوردن بود. خیلی وقتا از روی بی حوصله گی و تنبلی و مود بد یا چیزی نمیخوری یا هر چی دم دستت رسید لای هم میپیچی و میخوری, گاهی اوقات از روی خشم و عصبانیت دکمه جارو بودنت رو میزنی و تمام کنار گوشه های یخچال اگه چیزی مونده باشه می بلعی انگار داری از غذا به عنوان تیر برای زدن به خودت و از بدنت به عنوان دشمن دیرینه انتقام بدبختیات رو میگیری, گاهی اوقاتم جبر روزمره است و گشنه نموندن خودت و کسایی که به تو وابسته ان. دیدم تا اون لحظه هیچ وقت با تمام وجودم از خوردن لذت نبردم انقدر کوچیک و ندیدنی و بدیهی بوده که چشمم ندیده, چند ماهه روزی نیست که چیزی بخوام بخورم و از دیدن قد و بالا و رنگش و خوشگلیش لذت نبرم, میخواد نون پنیر باشه میخواد نون خالی باشه یا گرون ترین غذا توی بهترین رستوران.
اومدم ازت تشکر کنم سالاد عزیز, مرسی که همیشه دست کم گرفته شدی و دیده نشدی و اون طوری که لیاقتش رو دادی بهت بها داده نشد و توی منو اصلی اسمت نیومد. مرسی که همه جوره و با همه چیز میشه تو رو درست کرد, مرسی که بی نهایت خوش رنگ و دلبری به تنهایی برای خودت. برعکس ظاهر ساده ت کلی وقت و انرژی لازمه (و البته اعصاب از شستن زیاد) درست بشی ولی هیچ ادعایی نداری و متاسفم خودم توی درست کردنت تنبلم ولی حالم باهت خیلی خوبه, مرسی که امروز تا شب شارژ و پر انرژی نگهم داشتی, انقدر ترکیب رنگی و طیف رنگات دلم رو برد که نتوسنتم پیش خودم نگهت ندارم.
متاسفانه وقتش رو نداشتم و مهم تر اینکه یاد نداشتم وگرنه حتما با فتوشاپ واست شنل ابرقهرمانی درست میکردم و میذاشتم پشتت, مرسی قهرمان.