بچه که بودم بزرگ ترین ترس زندگیم شامپو صدر صحت بود! یه ترکیب غلیظ سبز تیره با بوی عجیب که بند بند تن لاغر و استخونیم رو می لرزوند; هر بار فکر میکردم اون ترکیب چندشناک غلیظ دست و پا درمیاره و از روی سرم تبدیل به یه هیولای گنده میشه و منو می بلعه و باقی مونده ام میریزه پایین و از چاه رد میشه و هیچی.
الان نیاز دارم برگردم به تنظیمات کارخونه یی به اون موقع با اون اندازه ترس نه با اینایی که هنوز یکی تموم نشده یکی دیگه گنده تر و بدهیبت تر میزنه توی سر ترس قبلی که بکش کنار نوبت منه!
چند وقته قبل از جاذبه های گردشگری یکی از شهرهای دانمارک نوشته بود, نمیدونم دانمارک بود یا جای دیگه, مهم ام نیست. عکس یه خونه شیروونی دار بود که برعکس بود, سقف خونه پایین بود و کف خونه بالا و داخل خونه همین طوری! منم الان احساس میکنم زندگی و دنیایی که من رو داخلش جا داده این حالت رو پیدا کرده, ته ِ دنیا اومده روی سرم و مدام در حال پس زدن چیز میزای مختلف و جا خالی دادن, تعادل حفظ کردن و حساب کردن قدم بعدی ام. هندزفری میذارم توی گوشم و مثل وقتایی که در حال پس کشیدن سر و تنمم که از خونه چپه شده چیزی روی سرم نیفته شجریان میذارم, زیر لبم میخونم مرا چشمی است خون افشان, ز دست آن کمان ابرو/ جهان بس فتنه خواهد دید, از آن چشم و از آن ابرو. تونر رو برمیدارم و روی صورتم اسپری میکنم, اشکام قاطیش میشه و همه ش باهم میریزه پایین, شُر شُر شُر, بیشتر اسپری میکنم; پنجره رو باز میکنم و باد سرد به صورتم میخوره خشکش میکنه; زنگ میزنم بهش و از انگشت پام تمام انرژیم رو میارم بالا و سر به سرش میذارم و اذیتش میکنم بخنده, میگه دوباره سی جلسه پرتودرمانی دارم اونم گردن! فکرشم جونم رو می لرزونه, ناخودآگاه به ژله آلوورا و لیمویی که پارسال هر روز واسش درست میکردم و بالا تا پایین یخچال میچیدم که بخوره می افتم چون دو ماه هیچی نمی تونست بخوره جز ژله, همون بوی چندش و مزخرف میاد توی سرم و تنم یخ میزنه و واسش بقیه آهنگ رو میخونم: تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم/ که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو. میزنه زیر خنده میگه: خیلی خُلی! الان پیام بازرگانی داری وسط حرفام پخش میکنی؟ با دست دیگه ام دوباره تونر رو برمیدارم و اسپری میکنم به صورتم میگم: آره خُل و خوش ام ..
چایی بِه دم میکنم و یه ذره خشکش رو خالی میخورم, دلم هوس پیتزا کرده ولی بعد نیم ساعت بالا پایین کردن رستورانا سفارش نمیدم. گوجه فرنگی ها رو اسلایس میکنم و میذارم روی نون تست و یه ذره پنیر پیتزا میریزم روش و میذارم توی فر, نیازم به خوردن پیتزا رفع میشه و هم زمان که گاز میزنم احساس پیری میکنم. یاد بابام می افتم که همیشه راهکاراش در همین حد بود وقتی بچه بودم و متنفر بودم که چطوری فرق بین خوردن یه شکلات خوب برند معروف و مثلا قند رو نمی فهمه! ولی الان ناخودآگاه شدم همون نسخه دوم, نون تست تبدیل شده به پیتزا و تازه بعد خوردنش احساس موفقیت هم میکنم و به نظرم تفاوتی باهم ندارن! خونه موندن روزای تعطیل عصبی ام میکنه و بهم میریزم و هول هولکی حاضر میشم میرم بیرون و هوای تازه میخوره به صورتم و از زیر کتم رد میشه و تمام جونم میلرزه ولی عاشق یخ کردن و سرما ام. توی خیابونا میچرخم ولی حوصله پیاده شدن ندارم, یادم میاد نوجوون که بودیم آخر هفته ها تمام دلخوشی مون از اول هفته بود. ساعت ها وقت گذاشتن و آرایش کردن و میکاپی که اندازه عروس بود و دقیقا مصداق بارز کیک بودیم که اگه انگشت به صورتمون میخورد توی چند لایه فرو میرفت تا به پوست برسه و یه نفر که به زعم خودمون حرفه یی تر بود موها رو پوش میداد! اون موقعی که پوش دادن جلوی سر مُد شده بود و روسری ابریشمی سرمون میکردیم با کفش پاشنه بلند! (سونیا بعضی وقتا مسخره ام میکنه میگه عکسای قدیمی مون رو که میبینم توی این سال ها تو جای بزرگ شدن کوچیک شدی, نوجوون که بودی انگار بزرگ بودی الان که بزرگ شدی انگار پونزد ساله یی! اونم با این تیپ و روحیه نه دختر پونزده ساله که پسربچه بیشتر بهت میاد!) مثل یه تیم برنامه ریزی حرفه یی یه رشته دروغ جوندار درست میکردیم که چرا داریم میریم بیرون و ساعت چند دقیقا برمی گردیم, اگه یه نفرمون ماشین داشت و اگه پول مون اندازه خوردن پیتزا بود نهایت خوشبختی مون بود. با هزارتا ترفند میرفتیم کافه های پاتوق و وقتی از در تو میرفتیم احساس میکردیم سیندرلا رفته با پسر پادشاه برقصه, پسر پادشاه نبودن, پسرای لاغری که با هزارتا ضرب و زور خوشتیپ کرده بودن و از اینکه بستنی بخرن احساس مردونگی میکردن و ما دلمون غش می رفت و اینا میشد مایه اصلی حرف زدن مون برای شنبه تا پنج شنبه بعدی. حالا تمام آرزوهای توی دل اون موقع که دور و دراز بود برآورد شده ولی خیلی از آدم هاش نیستن, خیلی از پسرای پادشاه نیستن, خیلی از کافه های پاتوق نیستن, خیلی از خودمون هم دیگه نیست. عجیبش اینجاست وقتی تمام اون سال ها میاد توی ذهنم انگار یه نفر دیگه که خودم نیست رو میبینم و فقط دارم مرورش میکنم, انگار یه کسی بوده که خیلی خوب می شناختمش, خیلی بهم نزدیک بوده, خیلی از احساس و افکار و دنیاش خبر داشتم ولی نسبتی با من الان نداره, نه دلم تنگش میشه نه برای از دست رفتن اون آدم و خاطرات دلگیرم, به قول علی که همیشه میگه دلم میخواد بزنم بره جلو زودتر, منم دلم میخواد کنترل رو بدن دستم برم روی کانال های دیگه برم روی بعد و بعد و بعدتر ..
چند سال قبل توی باشگاه آسیب شدید گردن و کتف داشتم, بعد زانو و کمر; ماه ها درد زیادی رو کشیدم, این باعث شد با وجود اینکه بعدا تصمیم گرفتم قدرتی کار کنم توی یه سری حرکات بیش از حد وسواس به خرج بدم و مدام میترسیدم نکنه دوباره آسیب ببینم, حرکات معکوس رو خیلی دیرتر از بقیه شروع کردم با ترس خیلی زیاد. از جایی که ذهنی شبیه زنجیر دارم و دونه های به هم پیوسته اش رو مدام توی سرم بالا و پایین میکنم, گوش دادن و شنیدن به صدای یه ترس باعث میشه بقیه دونه ها به نوبت بیان بالا. ترس هایی که میتونم روی کاغذ یه دیاگرام دقیق واسشون بکشم از کی و کجا شروع شدن, چه دلایلی داشتن, چه نتایجی داشت و به چه عقب گردهایی منجر شد. تنها راهکاری که تمام این سال ها انتخاب کردم مخفی شدن بود, فکر میکردم اگه شبیه عکس های سه-چهار سالگیم ملافه روی خودم بکشم و راه برم دیده نمیشم و میتونم بدون خطر و ریسک کردن زندگی کنم, فکر میکردم به چشم آسیب زنندگان نمیام, بزرگ شدم و انسان بالغ ولی رویکرد حل مساله رو نه تنها یاد نگرفتم و دنبال یاد گرفتنش هم نرفتم که خود مساله رو هم چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا نبینم و با چشم بسته خواستم آروم از پشت سرش رد بشم! دیشب که توی باشگاه موقع انجام دادن یه حرکت چالشی انقدر انجام دادم تا بتونم درست حرکت رو دربیارم موقع بلند کردن پاها که باید بیاد روی هوا و آروم ببری پشت سر و هم زمان روی سر بلند بشی, درکسری از ثانیه به تمام ترس هام به تمام حمله های عصبی که هر بار فکر میکردم جون سالم درنمی برم فکر میکردم و برای اولین بار چشمام رو باز کردم و بالاخره بعد بیست بار انجامش دادم و موقع بلند شدن یه داد بلند کشیدم! همه زدن زیر خنده و خودمم خنده ام گرفت, ولی من میدونم این داد برای یه حرکت نبود برای کنار زدن دست ترس هایی بود که سال ها چشمام رو گرفته بود و همه جا کنارم بود, راه میرفت, می خندید, گریه میکرد, غذا میخورد, میخوابید, و زندگی میکرد و منم سال ها عادت کرده بودم زندگی رو از بین انگشتاش فقط ببینم. خیلی وقته درک کردم وقتی ترس هات رو کنار میزنی اتفاق خاصی نمی افته, تو به ورژن ارتقا یافته و با توانمندی عجیب و محیرالعقول دست پیدا نمیکنی, فقط یه دریافت حسی بی نهایت آروم کننده ست و انگار لباسی که مدت ها به تنت دوخته شده بود و پوستت شده رو درآوردی و لباس جدید تنت کردی و دوباره بعد چند وقت همین لباس جدید میشه پوستت و دوباره باید از توی اونم دربیای ..