به اندازه کنسرو کله پاچه غمگینم. با اینکه بیزاری شدید نسبت به این غذا و بویی که داره دارم ولی احساس میکنم بین تمام کنسروها غمگین ترین و ملول ترین و ناامیدترین شان باید کله پاچه باشد و آخرین انتخاب آدم ها موقع انتخاب کردن بین کنسروهای دیگر. من دقیقا به اندازه تمام کنسروهای کله پاچه احساس اندوه و ملال کشدار نافرجامی را دارم.
متوجه نکته جدیدی در مورد خودم شدم, اگه توی یخچال خوراکی های زیادی برای خوردن باشه من نقش جاروبرقی رو خیلی خوب میتونم بازی کنم ولی نکته مقابلش وقتی هیچ چیزی برای خوردن نباشه من کاملا توانایی زنده موندن با حداقل ترین ها رو دارم و اصلا میلی به خوردن پیدا نمیکنم. همین که قهوه باشه و یه چیز ساده باشه هم میتونم بخورم و دلم چیزی برنمیداره, امروز متوجه شدم حتما من یه حالت شتری دارم! چیزی شبیه کوهان شتر دارم که وقتی غذا هست ذخیره میکنم که وقتی نیست ذخیره انرژی داشته باشم!
من معاشرت کردن با آدم های مختلف از طیف ها و با افکار و احساسات مختلف رو خیلی دوست دارم. همیشه از وقتی یادمه تعاملات اجتماعی واسم جذاب بوده, چند سالی کلا همه چیز رو صفر کردم, تمام ارتباطاتم رو قطع کردم چون هیچ چیزی و جایی برای مراوادات سالم و درست نبود. کم کم و به مرور زمان و با آزمون و خطاهای کمتر و کمتر جهت های نسبتا درست رو انتخاب کردم. چند شب قبل که توی دورهمی بودم برای هزارمین بار به یه نکته جالبی رسیدم و در کنار یک دسته که سعی میکنم هیچ وقت سمتشون نرم این دسته رو هم اضافه کردم که یادم باشه آدم های جالب و دلپذیری برای تعاملات نیستن. اولین دسته یی که شخصا بعد سال ها فهمیدم باید حذف کرد آدم هایی هستن که هنوز مدت کوتاهی نگذشته از تمام ریز زندگی شون صحبت میکنن, مدام در حال اطلاعات دادن هستن و مدام در حال نق و نوق کردن یا خوشحالی و هیجانات زیاد. کلا اهل افراط هستن و مسلما دلیل منطقی وجود نداره وقتی مدت زمان کمی هست کسی رو میشناسی انقدر از خودش اطلاعات بده و مدام نیاز به توجه کردن داشته باشه. جالب تر اینجاست عکس العمل این آدم ها دو جور هست: یا متقابلا انتظار دارن از آب خوردن و ساعت دستشویی رفتن تو هم خبر داشته باشن یا اینکه زنده و مُرده تو واسشون فرقی نداره همین که یه تجسم فیزیکی روبروشون باشه راضی هستن و تو فقط باید شنونده باشی, یعنی میتونی یه خرسی عروسکی چیزی بگیری جای خودت بنشونی. حالا چند شب پیش به دومین دسته حذفی برخوردم, آدم هایی که بعد مدت ها حاضر نیستن ابتدایی ترین و کوچیک ترین اطلاعاتی رو از خودشون بدن, مدام واکنش های دفاعی دارن و هر حرکت و هر حرف و هر کاری رو با قصد و منظور می گیرن و یا از خودشون دفاع میکنن یا ناخن ها رو تیز میکنن که سریع بپرن بهت. اینکه تو مدت ها با کسی دوست بشی و پیش پا افتاده ترین و بی ضررترین اطلاعات رو ندونی و طرف همیشه حالت سکرت داشته باشه هم به اندازه دسته اول خسته کننده و زیان باره.
دیدی وقتی میری توی فروشگاه هایی که مورد علاقه ت هست و خیلی چیزای هیجان انگیز و جذاب داره و بخش های مختلف داره توی لحظه های اول چه احساسی به آدم دست میده؟ ترکیبی از هیجان و ذوق و خوشحالی ولی بعد یه ربع بهم میریزی چون یا پولت محدوده یا نه اصلا پول داری ولی نمیدونی چی انتخاب کنی بین این همه آیتم های مختلف! مثلا یه فروشگاه لباس چند طبقه مارک دار که مثل مدادرنگی دیزاین کرده یا شهر کتابای خیلی بزرگ و مرکزی که تنوع کالاها خیلی زیاده یا گجت های الکترونیکی و ... من به مرور متوجه یه چیزی شدم, بعد گذروندن این احساس های اولیه و مهار کردن و کنترل کردن خودم روی انتخابی نکردن, سعی میکنم اگه فرصت دارم دو-سه بار گشت بزنم و همه جا رو ببینم چون چشمم رو پُر میکنه, باعث میشه ناخودآگاهم از اون شوکه اولیه یی که یا نمیتونی بخری یا نمی تونی انتخاب کنی دربیاد, بعد چند دقیقه که معمولا زیر یه ربع-بیست دقیقه میشه دقیقا میدونم من الان اینجا فقط دنبال یکی دوتا آیتم بودم و دقیقا میرم سروقتشون و خرید میکنم و تمام! این در مورد زندگی هم مصداق داره, تو زیاد میبینی زیاد می شنوی زیاد احساس میکنی زیاد فکر میکنی زیاد لمس میکنی زیاد میخوری زیاد مینوشی زیاد مغزت رو پُر میکنی زیاد دیتا و داده جمع میکنی زیاد و زیاد و زیاد .. و وقتی کاملا پُر شدی از تمام این بی نظمی و نظم و شلوغ بازی و هیجان و استرس و اضطراب و شادی و خنده و غم و درد و جیغ و رنج و قههقه و ... میبینی از کل این میز پُر از غذاهای خوشگل و خوش عطر و هیجان انگیز که جلوی روت گذاشتن فقط و فقط یکی و نهایتا دوتا چیز رو برای خوردن میخوای. الان دقیقا ایستادم بالای سر این میز و نگاه میکنم و میدونم دقیقا دو تا تیکه از بین تمام چیزایی که میبینم میخوام و دقیقا هیچ کدوم از چیزای دیگه یی که هست رو نمیخوام ..
من عاشق ادویه و طعم دهنده و این چیزام و همیشه از طعم جدید با روی باز استقبال میکنم به شرط اینکه شیرین نباشه و معمولا از روی بو میفهمم این مورد علاقه م هست یا نه و اولین بار از بوی چای ماسالا بدم اومد, ولی انقدر سحر تعریف کرد که دیشب رفتم خریدم. واقعا طعمش به نظرم شبیه جوراب یه هفته پوشیده شده توی کفش کوهنوردی که بهش نم آب بخوره و بعد بخوری بود.
همینقدر افتضاح همینقدر بوناک و همون قدر چندش بود واسم