بدون شک یکی از بزرگ ترین تراپی های دنیا برای من آشپزی کردنه, کمال تشکر رو دارم از اولین تراپیستی که پیشش رفتم و پیشنهاد داد هفته یی چند بار چیزی درست کنم و توی دلم فکر کردم عجب آدم خرفتیه ولی اثر نرم کنندگی روان داشت; کمال تشکر رو دارم از ارغوان که عاشق آشپزی کردن بود و وقتی همخونه بودیم ساعت ها وقت میذاشت و بهم یاد میداد و منم اکثر اوقات گندکاری میکردم. جادو کردن از این بیشتر و شگفت انگیزتر که مواد خام و چغر و بی احساس رو بهت بدن و یه ترکیبی از رنگ و طعم و بو مست کننده تحویل بدی! به نظرم هر غذایی روح خاص خودش رو داره, شخصیت خودش رو داره و عین یه آدم نیاز به توجه و مراقبت و یادگرفتن چم و خمش داره تا تبدیل به یه اثر هنری شه. قابل توجه کسایی که فیلم رو دیدن فوتوشات های اکران فیلم رو هم ببینید این مرد انقدر جذابه که انسان دچار فروپاشی روانی میشه ..
دختر ظرف های استوک ژاپنی می فروشه, انقدر این کاسه و بشقاب و ماگ و فنجون ها مینیمال و رویایی و ظریف هستند که هروقت جنگل و طویله سیاه افسردگی چنگالش رو میاد واسم تیز کنه میرم ظرفاش و اسماش رو نگاه میکنم و بعد به ماهیت دنیا امیدوار میشم. اسم کاسه آمایا (باران ِ شب), آسوکا (بوی فردا), مائمی (لبخند صمیمانه), پیش دستی کیچی (خوش شانس), کاکوجیتسو (یقین), هارو (متولد بهار), واتاشی نو یاسی (وحشی من), ماچی (ده هزار سال). از این به بعد خواستم آرزوی خوب واس کسی کنم میخوام بگم: ژاپن زندگیت زیاد باشه!
یوکابد را سال هاست می شناسم ولی تا دو-سه سال قبل خیلی از هم خوشمون نمی اومد, اون خیلی پر سر و صدا و جیغ جیغی و رُک و سر راست حرفش رو میزنه و من تا چند سال قبل شبیه ماتم زده های دو عالم بودم و انگار توی یه پوسته صدف خیلی سفت و سخت نشسته بودم و فقط گاهی لای پوسته رو باز میکردم و چشم هام رو ریز تا بیرون رو ببینم و دوباره میرفتم اون تو و درو میبستم. بالاخره باهم ارتباطمون بیشتر شد و الان جزو یکی از کسایی هست که بودنش امیدوارکننده ست. دیروز عصر زودتر رسیدم و وقتی با موفقیت یه جای پارک پیدا کردم عزا گرفته بودم این همه تایم رو حالا چیکار کنم که تا اومدم بیرون صدای بلند سلام گفتن یوکابد اومد. یه ساعتی توی کوچه بودیم و به برف های یخ زده لگد می زدیم و حرف می زدیم. تمام مدت که نگاهم میکرد حالت صورتش کنجکاو بود و بعد یه ساعت گفت یه تغییری کردی که نمی فهمم چیه؟ قد موهات نیس, رنگش نیس, ابروهات نیس, صورتتم کاری نکردی ولی از هفته پیش تا الان یه تغییری کردی که خیلی زیاده ولی نگو تا خودم بفهمم. خندیدم و تا شب هیچی نگفتم, هروقت سرم رو بالا آوردم دیدم داره نگاهم میکنه جالب بود شبیه این بود بخواد یه تیکه پازل رو بذاره سر جاش و جای درست رو پیدا نمیکنه! شب خداحافظی کردیم و به ماشین رسیدم که بازوم رو از پشت گرفت با جیغ گفت فهمیدم! گفتم مرض آروم تر ترسیدم. جونوور عجیب الخلقه که کشف نکردی! نخندید و فقط گفت: حالت چشات, یه چیزی تا هفته قبل توی چشات بود که کاملا رفته .. با حالت حکیمانه گفتم: "چشم ها دریچه روح هستندد" ابله گفت: خفه شو, یه ذوقی داشتی همیشه, شبیه این بچه ها که یه چیزی قایم کردن منتظرن همه برن بخوابن بره سر وقت خوراکیه و کیف کنه ولی حالا کاملا اون ذوق و شوق پاک شده از تو چشات و داری زور میزنی دیده نشه و بقیه نفهمنش, دوباره زد توی بازوم و گفت ولی چاییدی ..
قبلا گفتم من از معاشرت و هم کلامی با آدما لذت میبرم ولی خیلی خیلی کم پیش اومده کسی چنان خوب حرف بزنه که بتونم ترکیب احساس های ریز و تُرد انسانی و باور قلبی به چیزی که میگه رو توی تک تک حرفاش و توی هر کلمه یی ببینم, آدما معمولا به ارزش و بار کلمه ها توجه نمیکنن یا شاید گوش ها عادت های بد و مخرب داره به ای بابا اینم مثل بقیه داره یه چیزی میگه واس خودش یا ای بابا این چقد این طوریه اون طوریه یعنی هر دو طرف یه ارتباط, ارزشی برای دادن و بخشیدن کلمه ها قائل نیستن. وقتی بعد قرن ها کسی رو میبینم که دل و جون میذاره روی هر کلمه از اینکه زنده ام خوشحال میشم و میگم اکی اگه واقعا اومدم که همچین آدمی رو بشنومم کافیه. کلاس عصرای روز سه شنبه واقعا این کیفیت رو داره, به قدری این انسان عمیق و با جزییات و دقیق صحبت میکنه و انقدر میدونه چی بگه و چطور بگه هماهنگ و موزون هست که جون به شیشه جونم اضافه میکنه, از اینکه انقدر اطلاعات و جزئی نگری و تامل و تفکر توی شلوغی ها و بی توجهی ها و رفت و آمدها هنوز وجود داره واقعا پدیده انسانی زیباییه.
گاهی اوقات فکر میکنم هنوز که هنوزه تنها مهارتی که تو زندگی کسب کردم کشیدن مرغابی با چارده ست, هنوز که هنوزه پیشرفت چندانی نمیبینم ..