با پاشنه بیست سانتی روی کلاویه ها راه نرو!

یک گروه از عجیب الخلقه ترین آدم ها برای من کسایی هستن که پیش خودشون در مورد تو سناریو درست میکنن, خودشون دیالوگ درست میکنن, خودشون هم زمان نقش تو و نقش خودش و بقیه نقش ها رو بازی می کنه, چیزایی که نگفتی و روحت خبر نداره جای صحبت های تو میذاره و کارهایی که نکردی بهت وصل میکنه و کلی بکگراند و فضا واست درست میکنه و یک دفعه توی واقعیت پیاده سازی میکنه! در لحظه میخکوب میشی که واقعا این الان با من داره حرف میزنه و به دور و اطرافت نگاه میکنی و میبینی بله!

در کنار تمام معایبی که توی بودن های چند روزه و مدام در ارتباط بودن با آدما وجود داره یه مزیت بزرگ این هست که اشباح درون آدما که گوشه و کنار کمین کردن و توی دو-سه ساعتی که معاشرت میکنی و هم صحبت هستی فرصت ابراز و کله کشیدن پیدا نمی کنن - چون آدما میتونن کنترل خوبی توی چند ساعت داشته باشن - آزاد میکنه; یعنی طرف گارد رو کاملا پایین میاره چون دیگه کنترل و مدیریتی روی قسمت های تاریک وجودش توی چند روز نمی تونه داشته باشه و بودن تو مدام به اون گوشه کنارها آلارم میده و بیدارشون میکنه نتیجه میشه بیرون ریختن تمام سناریوهایی که سال ها خودش پیش خودش برای تو درست کرده و یک گونی پُر از آت و آشغال هایی که مدت ها پشتش می کشیده این طرف و اون طرف روی سر و کله ت خالی میکنه.

I'm ok You're ok

دوتا کتاب بهم معرفی شده بود و از روزی که شروع کردم به خوندن هر یه صفحه نیم ساعت خیره میشم و با سرعت زیاد مثال های نقضش توی زندگی روزمره توی اتفاقات خاص زندگیم توی ارتباطاتم با بقیه میاد توی ذهنم. کتاب ها در مورد تحلیل رفتار متقابل هست و تئوری وجود کودک-والد-بالغ که خیلی ها با مبحث یونگ اشتباهش میگیرن ولی دوتا موضوع متفاوت هستن. دونه دونه خصوصیات هر گروه رو توضیح میده و ری اکشن هر گروه توی ارتباط با بقیه رو توصیف میکنه. اکثریت آدما بالغ رو پرورش نمیدن و توی بیشتر موقعیت ها از کودک و والد استفاده میکنن. کودک هیجان زده ست, با احساسات تصمیم میگیره, خودرای و خودپسنده, دنبال بازی کردن میگرده و خیلی زود حوصله اش سر میره که این برای یک انسان بزرگسال که بالغ زیر سایه کودکش میره یا اورلپ بین کودک و بالغ پیش میاد (توی کتاب با عنوان آلوده شدن بالغ اومده) باعث میشه بزرگسال خودش رو توی موقعیتای پر خطر قرار بده. از اون طرف والد فقط دنبال امر و نهی کردن, تنبیه کردن, غر زدن, این کار خوبه اون کار بده, اشتباه نکن, مودب باش, ساکت باش, زبون درازی نکن و ... وقتی نگاه میکنم خیلی از رفتارای آدم های اطرافم با بالغ نیست! و همیشه تعجب میکردم چرا آدما با وجود تفاوت سنی و تجربه ولی رفتارایی دارن که اصلا با سنشون مطابقت نداره! وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم من توی بیشتر زندگی با کودک زندگی کردم با کودک تصمیم گرفتم و جلو رفتم و این باعث شد تا چند سال هیجان کودک باعث رفتارای خطرناکی بشه بدون فکر کردن به عواقب. کودکم بود که باعث شد چند هفته قبل با کسی که خیلی واسم مهم بود ارتباطم رو قطع کنم چون نوازش مثبت رو نمی گرفتم, چون محبتی که میخواستم رو نمی گرفتم دلم میخواست لج کنم و بازی رو بهم بریزم, بعد بلافاصله خاطره های بچگی یادم اومد هروقت با علیرضا و مهدی و حسام بازی میکردم وقتی می باختم قهر می کردم و چون من دختر بودم اونا بلافاصله دسته بازی رو به من میدادن که قهر نکنم و بازی رو بهم نریزم! یک سالِ توی موقعیت تصمیم گیری مهمی ام و مدام با والدم دارم موقعیت رو ارزیابی میکنم و حتی یه لحظه سعی نکردم از بالغ استفاده کنم و به چشم بالغ بزرگسال موقعیت رو آنالیز کنم فقط والد با یه چوب بالای سرم ایستاده بود و مدام هزار شکل ترس و نگرانی اومد توی سرم. دوباره امروز از صبح داشتم اور تینک میکردم و از دست کسی حرص میخوردم و فکر میکردم چرا مدت هاست از دستش حرص میخورم و این پروسه هر چند وقت داره تکرار میشه و یه دفعه یی دیدم بازم کودک اومد جلو و داره تصمیم گیری میکنه چون موقعیتش دلخواه نیست اونی که خودش دوست داره نیست کاملا خودخواهانه و یک طرفه و پا روی زمین میکوبه که اونی که من دوست دارم و به محض دیدن قضیه کل جریان فکریم متوقف شد. هرچی بیشتر برمیگردم عقب توی زندگی خودم خیلی جاها رد پاهایی که میبینم رفتارای یه کودک و سخت گیری های یه والد بوده, واقعا از دیدن این سیکل معیوب توی زندگیم خوشحالم از اینکه چنین چیزی رو بعد سال ها دیدم بیشتر از اینکه ناراحت باشم بابت کشفم خوشحالم.

حال تون نو

اثر هنری من توی هفت سالگیه,

امیدوارم زندگی رو دوباره اینقدر غیرمعمول و هیجان زده با رنگ های شاد و غیرمنظم ببینم, امیدوارم بازم بتونم مداد رو با تمام زورم روی کاغذ فشار بدم تا ده بار نوک مداد بشکنه ولی هم چنان از رو نرم تا تمام جایی که میخوام پُر رنگ بشه. امیدوارم برای هر کسی که دوست داره و برای خودم بتونیم لاک پشت توی تنگ ماهی قرمز ببینیم, بتونیم شمع رو شکل مداد رنگی ببینیم, گل رو توی تنگ ببینیم, اون عنکبوت های قرمز با دست و پاهای سیاه رو جای سنجد ببینیم .. دیدن و لذت بردن از واقعیت های ساده و پیش پا افتاده و کشف دنیاهای عجیب پشت مفاهیم عادی


آن جا

به نقطه یی رسیدم که همیشه توی ذهنم میگفتم دیگه به اونجاها که نمیرسه! الان دقیقا به اونجایی ترین وضع ممکن رسیدم و به نظرم از اونجا اون جاهاترم هست که هنوز کشف نشده باشه ..

کشف یکی دیگر از حیوانات باغ وحش درونی ام

وقتی کسی ازم تعریفی میکنه که میتونم با اطمینان بالا به درست بودنش اعتماد داشته باشم با تمام وجود خوشحال میشم چون نشونه حرکت رو به جلو میبینمش, واسم شبیه این می مونه که گیاهی که توی گلدونم کاشتم و هر روز مواظبش بودم و هر هفته سر ساعت به اندازه آب بهش دادم و نورش رو تنظیم کردم و خاک مناسب و تقویتی بهش دادم داره اولین برگ های تازه ش رو نشونم میده. هفته قبلی وقتی قرار بود نویسنده عزیز روی داستانم نظر بده نوشت: استعداد خیلی ویژه یی توی فهم و به تصویر کشیدن روابط انسانی داری و توی ادامه توضیح کوتاهی داده بود و البته بعد به صورت کوبنده رفته بود سراغ نواقص کار. جدا از ذوقی که برای نظرش داشتم باعث شد مجددا نگاه کنم و ببینم چطوری میتونم این فهم رو بهتر کنم کجاها اشتباه کردم و متوجه نشدم و راحت رد شدم .. چند سال قبل به خاطر یه دومینویی از اتفاقات عجیب و دردناک کل روابطی که با بقیه داشتم رو قطع کردم و خوب یادمه فقط شین بود که بارها و بارها اومد جلو و دنبال دلیل گشت و واسش مهم بود و بقیه بدون حرفی رفتن. به مرور و با کم شدن شدت اتفاقات و تجربه های ریکاوری برای بهتر شدن شروع کردم به بازسازی و برگردوندن اون ارتباطاتی که جای برگشت داشت و ایجاد لینک های ارتباطی جدید, به چند نفر مجبور شدم پیام بدم و برای رفتارم عذرخواهی کنم هرچند علاقه یی به ارتباط نداشتم ولی چون فرد آسیب زننده بودم باید انجام میدادم. به مرور چیزای جالبی تجربه کردم, خوندم, دوره های آموزشی گذروندم و ذهنیتم تغییر کرد. بعد افتادم روی این دور که همه چیز با گفت و گو کردن قابل حله, برای همه چیز راه حل هست, همه چیز امکان بهتر شدن داره, نود درصد اوقات ارتباطات برای سوءتفاهم ها و سوءبرداشت ها از دست میره و تنها راهش صحبت کردن فعالانه و مشتاقانه ست, ولی الان با پکیجی از احساسات تعجب و حیرت و دلزدگی و ناراحتی میبینم من بیشتر شبیه دانشجویی بودم که درس رو تا میان ترم پاس کرده و هنوز نصف کتاب مونده, حالا میفهمم همه چیز با گفتن و مطرح کردن قابل حل کردن نیست, هیچ کس آدم بده ماجرایی نیست, تلاش و دست و پا زدن یه جاهایی دلقک ازت میسازه. دلیل اینکه کسی بی صدا و بی خبر میذاره میره رو بعد سال ها فهمیدم, گفتنی نیست, قابل درک شدن نیست, فهم متقابل نیست و نهایتا چه تجربه انسانی ظریف و شکننده و تلخی به جا میمونه ..