برای من مهم ترین دلیل ارتباط با آدم ها درک شدن متقابل و همدلانه ست. قبلا فکر می کردم باید صد در صد این درک اتفاق بیفته وگرنه اون ارتباط عملا هیچ کارکرد مثبتی نمیتونه داشته باشه. به مرور زمان متوجه شدم حتی ادراک نصفه نیمه و صرف گوش دادن هم میتونه موثر باشه. یه کم بعدتر فهمیدم همین که آدمی همدردی متقابل داشته باشه و فقط بتونه لحظه یی خودش رو جای تو بذاره و فقط برای دقیقه یی بهت حق بده و برای هر چیزی که اتفاق افتاده حامیت باشه میشه اسمش رو گذاشت ارتباط باکیفیت. الان به اون نقطه رسیدم تقریبا نداریم و پیدا نمیشه آدمی که حتی برای آنی و لحظه یی بتونه چشم هاش رو ببنده و خودش رو جای تو قرار بده و بعد چشم هاش رو باز کنه و دستش رو بذاره پشتت و بگه: می تونم برای لحظه یی بفهمم. می تونم شرایط رو تصور کنم. ما انقدر در لحظه گوش دادن دنبال جواب دادن و راه حل پیشنهاد کردن هستیم و انقدر دنبال اثبات " منو ببین من از تو بدبخت ترم بابا باز تو که خوبی " هستیم که حتی دقیقه یی درد جسمی و روحی فردی رو با قدرت خیال هم نمیتونیم درک کنیم. از کجا اینو درک کردم؟ چون دیدم خودم نمی تونم برای کسی اون شخص باشم
دیشب نمی تونستم بخوابم, دوباره چند روزه رفتم پایین و انگار هر دفعه در حال شکست دادن چیزی و کسی توی اعماق خودم هستم و این پروسه چند روز طول میکشه تا بتونم از اون ته مه های خودم با زور و تقلای زیاد بیام بالا. از سر ناچاری و برای پرت شدن حواسم رمانی که سونی داده بود و نصفه مونده بود خوندم. صفحه دویست و هشتاد و یک نوشته بود: " وقتی به این فکر میکنم که آن اتفاقات چه زخم هایی بر قلب جوانت گذاشته, خواب به چشمانم نمی آید. " برگشتم و دوباره سه باره ده باره خوندم و با همه وجودم اشک ریختم. سال ها منتظر بودم کسی فقط عذرخواهی کنه فقط و فقط و فقط بگه: منو ببخش و هیچی. آدم ها محتاج شنیدن این دو کلمه نیستن ولی قدرتی توی این کلمه هست که از سنگینی و وزن درد قلبت کم میکنه, نمیدونم شاید باید فقط کسی تجربه کرده باشه و سال ها منتظرش باشه که بفهمه چه تاثیری داره. بعد سال ها بالاخره اتفاقی توی کتاب کسی مشابه "بخشیدن" رو بهم گفت, بابت شنیدنش خوشحالم و هیچی.
دو هفته قبل تراپیستم یهو بدون مقدمه گفت حتما برای جلسه بعدی سریال crowded room رو ببین. ببین چی مثل خودت پیدا میکنی و دلم میخواد حتما ببینیش. اول سر تکون دادم و با حالت عاقلانه و متفکرانه یی که من بیشتر از تو می فهمم نگاهش کردم و با خودم فکر کردم قطعا یه چیزی رو هوا گفته. سریال رو دیدم خیلی سخت بود دیدنش و احساس خفگی بهم دست داد. ضربان قلبم رفت بالا. گریه کردم. روی خیلی از سکانس ها استاپ کردم و دوباره دیدم و فکر کردم و دوباره گریه کردم. به خودم حق دادم. برای خودم اشک ریختم. دوباره خودم به خودم حق داد. برای اولین بار خودم پاچه خودم رو نگرفت. برای اولین بار خجالت نکشیدم از اینکه سال ها برچسب افسرده و عجیب غریب خوردم. برای اولین بار بابت طرد شدن هام خودم رو عذاب ندادم.
توی قسمتی از کتاب " وقتی بدن نه می گوید " نوشته:
" با حس ششم به راحتی میفهمیم که چرا بدرفتاری, تروما و یا غفلت زیاد در کودکی پیامدهای منفی دارند. اما چرا بسیاری از افراد دچار بیماری های ناشی از استرس میشوند; بدون اینکه مورد بدرفتاری قرار گرفته باشند و یا دچار تروما شده باشند؟ این افراد رنج می برند نه به این دلیل که چیزی منفی به آن ها وارد شده است بلکه به این خاطر که چیز مثبتی از آن ها دریغ شده است. "
و بله! تنها چیزی که میتونم بگم جویدن و گاز گرفتن لبم, سر تکون دادن به یک طرف, اندوه پنهان شده بیست ساله گیر کرده توی شکمم هست و تایید این چند جمله.
اگه تصویر و طعم بودم,
اگه طیف رنگی کتاب ایتن بودم,
اگه مجموعه یی از کلمه ها بودم:
Fresh, powdery, newly-fallen snow