نمایش

هر دفعه که از دکتر برمیگردم یه چیزی شبیه یه گوی یا توپ داغ رو پاس میده سمتم و باعث میشه ساعت ها و روزها ذهنم برای حل کردن مساله و پیدا کردن مثال های مشابه بچرخه. امروز بهم گفت تو عجیب و غریب ایده آل گرا هستی و علت این حالی که عین سیر و سرکه میجوشی برای این هست که وقتی مساله غیرقابل پیش بینی سر راهت قرار میگیره الگوهای ذهنی سفت و سفت و چارچوب هایی که درست کردی برای حل کردن مساله رو حاضر نیستی حتی به اندازه سر سوزنی نادیده بگیری و همین باعث میشه گیر بیفتی و احساس سرگردونی کنی. اگه چیزی ذره یی از الگوی ذهنی تو فاصله داشته باشه تمام روانت بهم میریزه! که دقیقا درسته. تو از قبل برنامه ریزی میکنی که باید از آ برسی به ب و تمام تلاشت رو تا ذره آخر توانت میذاری و اگه این وسط ماجرایی و اتفاقی پیش بیاد که دیر برسی یا نرسی دیگه واست مصیبت راه می افته! اینم درسته. توی ذهنت پلن بعدی نداری. تمام انرژی و زمان و جونت رو میذاری تا برسی و فقط رسیدن مهمه و فکری برای بعدش نداری; بایدفقط برسی و به قول خودت صد رو پُر کنی ولی برای بعدش کلا برنامه یی نداری! وای که آره آره آره تمامش درست بود .. وقتی کسی خودم رو اینطوری به خودم نمایش میده هم لذت میبرم و هم عمیقا باعث رنج کشیدنم میشه

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت ..

دوستی بود که علاقه زیادی به ادبیات داشت. اصلا اولین بار اون بود که سر و سامون به دنیای بی نظم علاقه مندی هام داد و جهت نگاه کردن چشم هام و شنیدنی هام رو تغییر داد. اولین باری که قرار بود ببینمش شب قبلش این دو بیت از شعر رهی رو برایم تایپ کرد: خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی/نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی .. من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم/ که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی. اون لحظه فقط جیغ و داد کردم و هیجان زده از دیدنش بودم و دو زار اهمیت نمی دادم که شعر بخونه یا نخونه یا چی بخونه فقط سر و صدا و مسخره بازی درآوردم. سال ها گذشته, اون نیست, منم اونی که بودم نیستم, از کل اون احساس یک طرفه ناامیدکننده هیچ حس قابل لمسی نمونده حتی خشم و دردی هم حس نمیکنم ولی یک ساعت قبل که این چند خط شعر رو جایی شنیدم بلافاصله با سرعت پرتاب شدم توی اون شب و شنیدن این بیت ها. الان هیچ چیزی سر جای خودش نیست ولی خوشحالم کلمه ها و باری که داشتن هنوز سر جاشون هستن حتی اگه به اشتباه گفته شده به اشتباه شنیده شده به اشتباه به یاد مونده ..

ای دلستان ِنازنین

ترکیب سکنجبین و خاکشیر و لیموترش و نعناع با یخ خورد شده باعث تبدیل من از یه دیو دو شاخ نعره کش دیوونه مو وزوزی پاچه گیر عرق کرده به پری دریایی لطیفِ زیبا با لباس حریر آبی موهای بلند بلوند و آرایش کرده از اعماق آب های سرد یخ کرده منجمد جنوبی میشه.

بیست و شش خُرداد

متوجه اخلاق جالب و قابل توجه توی خودم شدم که کشف کردنش باعث شد بفهمم یه سری تغییرات رو به جلویی هرچند ریز داشتم و تا حالا متوجهش نشده بودم. وقتی توی شرایط پر تنش و چالشی قرار می گیرم که توی اون لحظه به نظر اکثریت هیچ راه درستی برای بیرون اومدن وجود نداره و فقط باید منتظر شد, من میل عجیبی به کشف کردن راه های جدید دارم. آره درسته ناامید و مستاصل میشم حتی خسته میشم و چند ساعت نهایتا نصف روز تا یک روز هیچ کاری نمیکنم ولی بعد ذهنم شروع میکنه به لیست کردن تمام راه های ممکن و جونم رو برمیدارم و دونه دونه راه های جدید رو امتحان میکنم لنگون لنگون امتحان میکنم تا ببینم کدوم یکی درو باز میکنه. این موضوع رو چند روز قبل که توی شرایط بدی قرار گرفته بودم و همه دست روی دست گذاشته بودن و مطمئن بودن هیچ راهی نیست بهش رسیدم. برای اولین بار فهمیدم نمی تونم یه جا بشینیم و منتظر بمونم که اتفاقی بیفته. باید یه کاری برای حل کردن انجام بدم حتی اگه اشتباه باشه, حتی اگه اشتباه از آب دربیاد

از سری مهارت ها

هروقت از کسی خوشتون اومد و توجهتون رو جلب کرده بود ولی هم زمان حسی داشتید که یه جای کار میلنگه و شاید یه درصد اون آدم نادرست و عوضی باشه به من مراجعه کنید و بخواید که من از طرف خوشم بیاد توی کمتر از یه هفته با ضریب بالا و صد درصد تضمینی و با فکت عوضی بودن طرف رو ثابت میکنم! در این حد تخصص دارم! یا خودم عوضی ام که خیلی خوب میتونم تشخیص بدم یا بیشتر از حد انتظار توقع خوب بودن دارم از بقیه .. بالاخره بیاید من کارتون رو راه میندازم.