نمیدونم چند روز گذشته که بهش ایمیل زدم ولی برای من اندازه چند سال گذشته, همیشه اینطوری بوده. شاید یه نقطه ریز توی دلم امیدوار بود که نظرش عوض شده باشه و دوست داشته باشه همدیگه رو ببینیم, ولی با شناختی که از روحیات و اخلاقش دارم نزدیک به غیرممکن میدیدم این کار رو انجام بده, شاید میل به آزارگری خودم باشه یا دوست دارم هر دفعه بیشتر از قبل از آدمایی که دوستشون دارم ناامید بشم. ثانیه یی یه بار ایمیلم رو چک میکنم ولی مثل همیشه هیچ پیامی ازش نیست .. وقتی به تراپیستم گفتم دوباره بهش ایمیل زدم چشم هاش از تعجب گرد شد, گفت آخه چرا؟! چه دلیل موجهی برای کارت داری؟ چی شد تصمیم گرفتی دوباره پیام بدی؟ تو خیلی آنالیزگری و همه چیز رو بارها بررسی میکنی ولی چرا به این آدم که میرسی انقدر بدون فکر به عواقب کارت تصمیم میگیری؟ چرا هروقت شرایط زندگیت پیچیده تر میشه و گیر میافتی میخوای فقط به این آدم پناه ببری؟ چرا برای خودت مسئله درست میکنی وقتی انقدر زندگیت چالش های مختلف داره؟! خیلی برای تو آدم اشتباهیه! (فکر میکنم چرا اشتباهه؟ چرا همه چیز باید طبق استاندارد ذهنی آدم ها و توی تعاریف مشخص باشه؟) بعد میگه اصلا فرض میکنیم دیدیش چی داری بهش بگی؟ چی دلت میخواد بهش بگی؟ گفتم نمیدونم هیچی, فقط دوست دارم باشه فقط دوست دارم یه نفر توی این دنیا باشه که بودنش واسم آرامش میاره, نگهم داره وقتی از هر طرف توی باد و بورانم. سرش رو تکون میده و میگه: این کار فقط آزار دادن خودته حتی اونم آزاری نمی بینه چون اونی که اهمیت میده تویی اونی که دوست داره تویی .. بعد با حالت قابل تامل و توفکری میگه حرکات تکانشی داری!
سال هاست فکر میکنم چی باعث میشه انقدر واسم مهم باشه؟! ولی حالا که یه نفر کمکم میکنه حجم خرابی های روانم رو بیشتر ببینم جدی تر فکر میکنم. یه بار آشنایی که هر دوتامون رو خوب می شناخت با تعجب خیلی زیادی گفت چرا شما دو نفر انقدر شبیه همدیگه اید! انقدر شباهت عجیبه! درصورتی که من اگه در شرقی ترین نقطه روحیات باشم اون در غربی ترین نقطه ست دوتا وجود کاملا متضادیم! از اون موقع بود خواستم بدونمش؟ نه, حتی از این جریان هم قبل تر بود. خیلی فکر کردم و فقط به این سناریوها رسیدم: دلیل اولش خیلی بُعد روحی غیرقابل توضیح داره, دلیل دوم انگار توی وجودش دنبال شناخت بیشتر خودمم, میدونم اگه دارم یه سری ویژگی ها رو فرافکنی میکنم قطعا خودم باید داشته باشم ولی چرا پیداشون نمیکنم؟! آخرین دلیل و چیزی که با تراپیستم مشترک بهش رسیدیم دریافت محبت و امنیت فقط از یه منبع خاص هست. من از یه طرف مهرطلبم و تروماهای کودکی دارم که از بی توجهی شدید میاد و از طرف دیگه دریافت محبت از هیچ آدمی رو نمیتونم قبول کنم و گارد دارم; به صورت نامحسوس یه سری چارچوب و فاکتورهای سخت و فیلتر ورودی برای دریافت محبت دارم و خب قطعا وقتی اون شخص خاص به هر دلیلی نخواد فضا و امنیت و محبتش رو با من به اشتراک بذاره یه خلاء احساسی بزرگ توی من ایجاد میشه ..
ساعت دوازده توی پرواز برگشت کسی بعد سال ها به دلم نشست; دو روز بود نخوابیده بودم و خیلی پیاده راه رفته بودم و اصلا اوضاع احوال درستی نداشتم. دقیقا کنارم و جلوییم چندتا بچه کوچیک بودن که میزان خوشبختی رو واسم بیشتر کردن! انقدر که جیغ زدن و سر و صدا کردن و رو اعصابم راه رفتن. تو دلم دعا میکردم کسی که کنارم میاد یه آدم بی صدا و میوت باشه. یه دفعه یی دیدم یه آقایی اومد یک و هشتاد قد و خیلی درشت و صورت بی نهایت دوست داشتنی, دستش چیزی شبیه آتل داشت ولی آتل نبود تا حالا ندیده بودم خلاصه نمیتونست عملا کاری با دست چپش انجام بده. از اولی که اومد فقط یه ربع طول کشید تا بشینه بعد بسته داروهاش رو داد به من که نگه دارم و به محض نشستن فهمیدیم کمربند من زیرش رفته و منم با شدت کشیدم بیرون. فقط میخندید و شوخی میکرد و شروع کرد از دستش گفتن و جریان اینکه چی شده! دلم میخواست با دوتا دستم گردنش رو خفه کنم و بگم دهنت رو دو دقیقه ببند. هنوز حرف از دستش تموم نشده بود شروع کرد از پاش که مشکل داشت گفتن و تو دلم گفتم لامصب تو چه لت و پاری بودی. بعد دست سالمش رو محکم گرفت به صندلی جلو و رنگش پریده بود و فهمیدم فوبیا داره! با اون هیکل و هیبت! نمیدونم چی شد ولی وقتی هندزفری زدم و دوتا قرص خوردم که آروم بشم و بتونم بخوابم نگاهم افتاد به نیم رخش که تمام مدت به بیرون نگاه میکرد, موهای بلند دم اسبی مشکی داشت که بینش جسته گریخته تارهای سفید داشت, یه دفعه یی از نگاه کردن بهش خوشم اومد, از آرامش نیم رخش از هیجانی که بیرون رو نگاه میکرد از اینکه توی پنج دقیقه راجع به بچگی و مامانش گفت و مهم تر خنده هاش بود, یه مرد چهل و خورده یی ساله بود ولی خنده هاش خیلی روشن تر از سنش بود. نیم ساعت فقط نگاهش کردم تا برگرده نگاهم کنه ولی دریغ! فکر کنم به نظرش آدم یخ و بی حوصله یی اومدم. موقع پیاده شدن برگشتم خداحافظی کنم و یه بار دیگه نگاهش کردم که چشماش خیلی حالت جالبی به خودش گرفت. اومدم بگم لامصب بعد مدت ها از کسی انتظار داشتم شماره ش رو بده چرا حرکتی نکردی ولی خب خداحافظی کردیم و چند دقیقه همدیگه رو نگاه کردیم و تموم. نمیدونم چرا دو روز صدای خنده هاش توی سرم میاد, توی مغز به این شلوغی که من دارم بودن و موندن صدای خنده کسی خیلی حس خوشایندی هست ..
اول.
توی ده روز گذشته گزینه گریه کردن در تمام مراکز اداری و خصوصی و خیابون و مطب دکتر و پیش منشی و توی سوپر مارکت و جلوی آشنا و غریبه و رئیس اداره اینجا و اونجا و خلاصه همه جا رو آنلاک کردم. تمام عمرم مسخره کردم کسایی که هرچی میشه میزنن زیر گریه ولی کوچیک ترین چیزی عین یه انفجار جایی از جونم که نمی دونم کجاست عمل میکنه و هرچقدر فشار میارم که گریه نکنم بدتر میشه.
دوم.
داستان دومم رو توی عجیب ترین شرایط ممکن نوشتم و از اتفاقی که تجربه زیسته بود نوشتم و پا به پای هر خط اونم گریه کردم نمیدونم چطوری خودم بخونمش توی کلاس!
سوم.
قرص های این دفعه دوباره حالم رو بد کرد خسته شدم هر دفعه یه چیزی داد خوب بود بعد دفعه بعد یه چیزی داد بد بود دوباره یه چیزی داد خوب بود, خب زن ول کن حالا نیم ساعت جلو روت گریه کردم دلیل نمیشه تو دوز قرص عوض کنی فکر کنی من حالم فاجعه ست! من عادت دارم توام عادت کن دیگه! اَه ..
چهارم.
سحر امروز صبح گفت یه چیزی بهت میگم به بقیه نگی ولی دکتر گفته مشکلت ژنتیکی و کار خاصی نمیشه کرد چون درمانی نداره! توی یه سن خاصی ژن اکتیو شده و اتفاق افتاده! شیش ماه شیمی درمانی نوشته و از دوشنبه شروع میشه, گفتم غلط کرده آدم دارک, چی باید میگفتم؟ چی باید بگم؟ ناخودآگاه توی ذهنم اومد ژنتیکی هست! انگار یه ساعت شنی توی تنم دارم با خودم این ور اون ور میبرم
سحر چند ساعت قبل جواب پت اسکن را گرفت, قبلش تلفنی حرف میزدیم و الکی میخندید و مدام میگفتم انقدر نخند اعصابم امروز داغون است, آخرش گفت خیلی از جوابش میترسم و مدام گفتم هیچی نیست مطمئنم چیزی نیست. مطمئن بودم؟ نه مثل سگ دروغ میگفتم, ذهنم دنبال گرفتاری های امروز و بدو بدوهایم بود. الان فهمیدم دوباره متاستاز داشته اینبار ریه و کبد .. باورکردنی نیست .. دلم میخواهد ملافه را روی سرم بکشم و بخوابم دلم محو شدن میخواهد
دیشب ساعت ده و بیست دقیقه کمتر از پنج دقیقه اتفاقی افتاد که احساس کردم آخرین قطره از لیوانم ریخت بیرون, احساس کردم تمام ظرفیت روحی ام پُر شد, نتیجه سال ها تلاش و برنامه ریزی ریخت پایین. اگه چند سال قبل بود حتی توان نفس کشیدن نداشتم و ماه ها توی بُهت و سوگ به سر میبردم ولی دیشب دو ساعت خیره به اتاق درهم و بهم ریخته بودم, پنج لیوان آب و دونه چیام رو خوردم, فیلم رو استاپ کردم و دراز کشیدم. تا صبح بیدار بودم و هفت صبح رفتم پیاده روی تا یک ظهر, صبحونه خوردم و توی راه برگشت موهیتو خوردم و اومدم خونه خوابیدم و الان سنبل طیب دم کردم و اونو میخورم ..
بحران ته کشیده یا من نمیدونم ولی دُم جریان رو چیدم, نهایت واکنشم به سیل اتفاقات همین اندازه بود