نت آهنگ سال های از دست رفته

آدم فوق العاده یی این کتاب رو بهم معرفی کرد " مادری که کم داشتم " و متوجه عمق یکی از ریشه دارترین مشکلاتم شدم. واقعا یکی از بزرگ ترین کمک ها و موهبت های زندگی رو انجام دادی چون سال هاست دنبال یه سوال بودم و جوابش رو پیدا نمیکردم. هر یک صفحه یی که میخونم یه سونامی از خاطرات میاد توی ذهنم که انگار سال هاست لابه لای موج هاش گم و محو شده بودم.

موزیک سال های از دست رفته

پوکر فیس

یه دیالوگ بود توی سریال " در انتهای شب " ماهی گفت: من به چیزای الکی زود دل میبندم.

قسمت من بودنش خیلی زیاد بود. عین من, مثل من, خود من.

لئو

سونیا امروز رفت, هروقت میاد و برمی گرده دقیقا شبیه اکتیو و دی اکتیو کردن یه بخش توی من عمل میکنه که بدون اون ساکت و خوددار و ثابت و بی حرکت و منزوی هستم و با اون پُر از رنگ و طرح و شلوغی و سر و صدا و خنده و نقش و نورم.

روح ملافه سفید

یک ساعت قبل داشتم با سونی حرف میزدم و بهم ریخته بودم از اینکه چرا یه نفر که آدم مهمی واسم هست جوابم رو نداده. سونیا اون آدم رو نمی شناسه ولی توی سال ها از میزان توجه و حساسیت من روی آدم هایی که مورد علاقه م هستن کامل اطلاع داره. بعد کلی غر زدن و نالیدن و بلند بلند با خودم فکر کردن که چرا یه نفر میتونه از من انقدر متنفر باشه و چه دلیلی داره برگشت گفت دقیقا مشکلت اینجاست! این آدم هر کسی هست از تو بدش نمیاد ثمر! کلا به تو فکر نمیکنه! کلا تو نیستی واسش. رهاش کن بره. یه آدمی هست آدم رو دوست داره یکی هست از آدم بدش میاد با اونی که بدش میاد هم حتی تکلیفت معلومه به قول یه روانشناسی میدونی حداقل به مرور زمان میتونی نظرش رو در مورد خودت عوض کنی یا حداقل امید داری که عوض بشه ولی آدمی که کلا نادیده ت میگیره هیچ کاری نمیشه کرد. چون کلا تو واسش نیستی! حرفش ناامید کننده بود و حرف کاملا درستی بود. من شبیه اون روح پارچه یی های بچگی هام شدم که عادت داشتم خودم رو درست کنم و بقیه رو بترسونم.

کودکِ بزرگسال

وقتی بچه بودم از اون مدل هایی بودم که هرچی میگفتن کاملا برعکسش رو انجام میدادم! یه چیزی تقریبا توی مایه الانم. مامانم کفش نو واسم خریده بود و یه جایی رو تازه آسفالت کرده بودن یا نمیدونم قیر ریخته بود و تازه و نرم بود, همین طوری که بدو بدو میکردم مامانم چند بار گفت پات نره اونجا نری توی اونا. منم دقیقا رفتم اونجایی که حالا یا آسفال تازه بود یا قیر. چسبیدم و با بدبختی در اومدم و فاتحه کفشای نو خونده شد. این روزا اون حالی ام که انگار تمام مدت توی این آفتاب پاهام بدون جوراب و کفش گیر کرده تو قیر!