براق عین فلس ماهی

من دو قسمت شخصیت دارم. یکی باید در طول روز حتما و قطعا چند ساعت کامل بدون ارتباطات انسانی و کلامی بگذره. فقط خودم روبروی خودم. خودم کنار خودم. خودم زدن توی سر و کله خودم. خلاصه هر شکلی از خودم با ورژن های دیگه خودم. قسمت دوم شخصیت من شدیدا اهل ارتباطات و هم کلامی و صحبت های زیاد و مراودات و مکالمات هست. از ساده ترین و جزئی ترین و مسخره ترین چیزا تا دیپ کانورسیشن با تعداد بسیار انگشت شمار از آدمایی که مورد اعتمادم هستن. توی دو-سه ماه اخیر یکی از عجیب ترین و انرژی برترین و خسته کننده ترین و زهرمارترین شرایط ممکن رو تجربه کردم و هنوز در حال تجربه ش هستم. در همین حالت یکی از مورد اعتمادترین و عزیزترین دوستایی که یکی از گوشه های مکعبم رو پُر کرده بود, و برای من دوستی بود امن, مطمئن, شفاف و براق انگار فلس ماهی زیر نور خورشید دیده باشی, انگار آسمون از این آبی تر نباشه و ابرهاش گوله یی تر و پنبه یی تر نباشه, انگار چار ساله یی و وسط خیابون گم شدی و میاد از پشت محکم بغلت میگیره و عروسک مورد علاقه ت رو میذاره توی بغلت, انگار زنگ آخر روز پنج شنبه خورده و فقط هل میدی زودتر بری خونه و میدونی تولدته, چنان زد زیر همه چیز و چنان فاتحه اون اعتماد رو خوند و چنان توی بدترین و وحشتناک ترین لحظه ها و روزها هیچ کاری نکرد و بی اعتنا بود که احساس میکنم نصف شخصیتم رو کسی سال هاست گذاشته تو فریزر و یادش رفته دربیاره.

حالا میدونی جالبیش کجاست؟! جالب اینجاست هم زمان که یکی از عمیق ترین دردا رو بعد سال ها  احساس میکنم دارم لذت میبرم از اینکه کسی جای اینکه ذره ذره قسمت دارک وجودش رو واست رو کنه و ذره ذره ناامیدت کنه چنان یک دفعه یی زهر وارد کرد که با وجود اینکه  هفته ها احساس خفگی و تهوع و مسمومیت داشتم و دارم, ولی فهمیدم چقدر خوبه حتی اگه کسی ناخالصی هم داره یا بدی هم میخواد بکنه محکم بزنه و بره. جای حرف و دیالوگ و چیزی نذاره. مطمئنت کنه و بره.

قدم بردار .. راه برو .. برنگرد

اگه بپرسن بیشتر از هر چیزی این روزا به چی احتیاج دارم فقط می تونم یه جواب داشته باشم. هر دقیقه و لحظه و ساعت فقط این جواب به شکل های مختلف از توی ذهنم می گذره. نمی دونم فقط من اون موجود عجیبه هستم یا همه شده یک بار یا گاهی چند بار توی زندگی به این حالت دچار میشن. دوست دارم کفش های جیغ جیغی چسبدار مخصوص بچه هایی که تازه راه رفتن یاد گرفتن پام کنم. با هر قدمی که برمی دارم صدای جیغ کفش دربیاد و همه متوجه حضورم بشن و موانع خود به خود کنار برن. با هر قدمی واسم دست بزنن و تشویقم کنن. آفرین داری راه میری! دوست دارم کفش هام موقع راه رفتن چراغش روشن شه و توی شب بتونم جلوی پام رو ببینم. بیشتر و بیشتر و بیشتر از هر زمانی می خوام برای اولین بار کسی دستم رو محکم بگیره و راه رفتن رو مجددا بهم یاد بده. بهم یاد بده هر قدم رو چطوری بردارم و چطوری تعادلم روی آسفالت های ناهمگون خیابون حفظ کنم. دستم رو بگیره که انقدر هر دفعه سر زانوهام پر از زخم نباشه. دوباره یاد بده سرعت حرکتت رو باید کنترل کنی! ذوق نکنی اگه یاد گرفتی چطوری با تعادل راه بری و تند کنی وگرنه محکم می خوری زمین هاااا ! دوباره یادم بده چه جاهایی باید آروم راه برم و قدم هام باید کند باشه. بهم یاد بده می تونم روی نیمکت, روی چمن, دم در و روی پله خونه یه غریبه دو دقیقه بشینم یا حتی کنار خیابون فقط برای اینکه خستگیم دربره. یکی باید دوباره کفش هام رو پام کنه و راه رو تا یه جایی با من بیاد. بعد دستم رو رها کنه. توی چشم هام نگاه کنه و بگه می دونم بقیه راه رو میتونی خودت بری. میتونی کفش هاتو حتی دربیاری و هر جوری دلت خواست راه بری. میتونی بدویی, میتونی سینه خیز بری, میتونی بشینی, میتونی مثل بچگی هات قدم مورچه یی برداری, قدم فیلی برداری, میتونی بپری, میتونی زانوهای پر زخمت رو بغل کنی, میتونی جای زخم هاش که داره خوب میشه دوباره بکنی تا ردش همیشه بمونه و یادت نره یه چیزایی رو و اصلا اشکالی نداره, میتونی هیچ کاری نکنی یه مدت و دوباره راه بری. من پشت سرت هستم. نگات می کنم ولی بقیه راه رو نمیام. ولی همیشه اینجا ایستادم. هیچ وقت برنگرد منو ببین ولی مطمئن باش من همیشه اینجا دارم نگات میکنم و هر قدمی هر شکلی برداری من حسش میکنم.

یه نفر باید کفش های جیغ جیغی رو پام کنه و دستم رو بگیره و دوباره راه رفتن یادم بده ..

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ..

دیده ی بخت به افسانه او شد در خواب

کونسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟

چون تو را درگذر ای  یار نمی یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟

دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا

به جز از خاک درش با که بود بازارم؟

برای موهای قهوه یی و صورت استخوانی ات

انقدر همه چیز فشرده و کامپکت شده ست, انقدر باید در حال بدو بدو این طرف و اون طرف باشم توی ده جهت که فرصت نمیشه. باید روزی چند بار دنبال کارای سحر باشم, ساعت ها از این ساختمون و اتاق به اون اتاق برای تایید گرفتن مورفین و عوارض وحشتناک بعدیش که نمیدونم باید چکار کرد. انقدر دیدن روز به روز بدتر شدن سحر زجرآور و انرژی بره که وقت نشده. انقدر دور و بری هام مسئله دارن و دلم میخواد یه جوری کمکشون کنم که وقت نمیشه. انقدر کارای خودم عقب افتاده, مقاله ها دست نخورده یک طرف, جور کردن مدارک یک طرف, اکسپایر شدن آیلتس یک طرف, گرفتن مدرک آلمانی که کلا هنوز فرصت هیچیش نشده که وقت نکردم. در طول روز بهترین وقت فقط موقع خوابیدن که دوباره کلونازپام و والپروات رو میخورم و بعدش هیچی نمی فهمم و پس باز وقت نمیشه چون یه دفعه یی انگار پریزم از برق کشیده میشه. من وقت نکردم از چهارشنبه تا حالا برای تو سوگواری کنم. من فقط مشغول هر کاری بودم و هر کجا بودم و با هر کسی حرف زدم مثل بچه ننرا یه دفعه یی بی دلیل اشکام ریختن. یه دفعه یی نشستم تو ماشین و زار زار گریه کردم. من از یکشنبه هنوز وقت نکردم بهت فکر کنم و واست سوگوار باشم .. برای رفتنت .. برای از دست دادنت .. برای هیچ وقت ندیدنت ..


 آلبوم Medieval  یه ترک Lord forgive us داره که فقط هرجایی بودم ریپیت رو زدم و گوشش کردم برای برگزار کردن نصفه نیمه و تیکه پاره مراسم سوگواریم, فوق العاده ست

هیجده شهریور سال صفر-سه

دوست عزیزی و دلستان نازنینی رو برای همیشه از دست دادم, صدای گرمش, لبخندش, چشم های شیطنت آمیزش, موهای قهوه یی پر پشتش و صورت استخوانی اش برای همیشه از دست رفت ..

ساعت نُه و بیست و هفت دقیقه شب