موزیک برای دوستی که نیست ...

دقیقا یک هفته ست تازه آهنگ لیلا (علیرضا قربانی) رو وقتی وسط شهرکتاب ایستاده بودم کشف کردم و کتاب رو گذاشتم سر جاش و بلافاصله آهنگ رو دانلود کردم. یک هفته است روزی نمی دونم چند بار گوشش میدم و از جایی که الان ماسک قوی و قهرمانم رو برداشتم و ماسک قایم شده ام اومده بالا بی برو برگرد هر دفعه ام گریه کردم و هر دفعه یاد یه نفر کردم. یک هفته ست میخوام آهنگ رو برای فاطی جان بفرستم ولی تا آپلود میشه دیلیت میکنم و میگم نکن! نفرست! نگو! حرف نزن! حال تو, زندگی تو, درد تو, خود تو به این آدم ربطی نداره. این ناراحت کننده ترین بی ربطی و بی ارتباطی دنیا واسم بوده. هیچ وقت آدما رو انقدر عمیق توی قلبم نگه نداشته بودم ..

چیزهایی هست که دوست دارم بدانم ...

یکی از چیزایی که در مورد آدما دوست دارم بدونم و اگه نویسنده شدم به عنوان یه پروژه شخصی دلم میخواد روش کار کنم دونستن لیست خرید روزانه آدماست. دلم میخواد ببینم هر آدمی توی هر سنی, هر وضعیتی, هر شغلی چه لیست خریدی داره؟ چه چیزایی داره که از سر ذوق میخره چه چیزایی هست که روتین برمیداره و روی چه چیزایی توجهش جلب میشه؟ چطوری خرید میکنه انلاین یا حضوری؟  دوست داره مثل خودم روی کاغذ بنویسه یا توی ذهنش نگه میداره یا توی نوت گوشی؟  بعد دوست دارم شبیه پازل تمام اجزاء این مجموعه خریدا رو کنار هم قرار بدم و توی ذهنم حدس بزنم این آدم چه شخصیتی پشتش وجود داره! چه شغلی داره! چه روحیه یی و چه حساسیت هایی داره! آدم مدرنی هست یا سنتی! با توجه و تامل چیزی میخره یا از روی استرس و هول هولکی! درون گراست یا برون گرا! دنبال تست کردن محصولات جدید میره یا سال های سال فقط از یه برند خاص یه محصول خاص رو انتخاب میکنه! به نظر خودم میشه یه جستار خوب حتی داستان خوبی ازش درآورد.

psychologische Spiele zu spielen

چرا آدما توی ارتباط باهمدیگه بازی های روانی درست می کنن؟ چرا بازی روانی راه میندازن و در عین اینکه از این بازی رنج می کشن و سیستم عصبی شون رو بهم میریزه و مدام به شکل های مختلف سعی میکنن اجتناب کنن ولی هم زمان یه لذت عجیب زیرپوستی هم میبرن؟ خیلی فکر میکنم و نمی تونم به جواب قطعی برسم چرا این کار رو توی ذهنم و با روانم به صورت ناخودآگاه انجام میدم!

ردبول و بال های آبی

بعد از یک هفته-ده روز مریضی و روان پریشون امروز خیلی خوبم. البته یه دلیل جذاب هم داره اونم این بود که نوشته ام کلی فیدبک خوب گرفته و با اینکه داستان کوتاه نبوده و فقط توصیف بوده در همین حد هم احساس میکنم میتونم برای شرکت ردبول تبلیغ کنم و بگم منم بال درآوردم. موضوع " توصیف مادربزرگ بوده طوری که به وضوح شخصیت و کاراکتر نمایش داده بشه". از جایی که تمرین ها پراکنده ست و فرصت نکردم فایل درست کنم اینجا سیوش میکنم که اولین بال درآوردن رو پیش خودم داشته باشم. اگه پرتره قراره باشه ازم بکشن قطعا الان میتونم این باشم:


صدایش می زدند شمسی خانوم ولی برای ما مادرجون بود. از وقتی چشم باز کردم بود; زنی قد بلند و چارشانه و با اندام درشت که روحیاتش خیلی برعکس ظاهرش بود. برای مورچه هایی که پشت یکی از کابینت ها خانه درست کرده بودند نان لواش را میگذاشت بیات شود بعد نان ها را با هاون میکوبید و خوب پودر که میشد دم در خانه مورچه های پشت کابینت می ریخت. یا برای یک لحظه خوشحالی نوه سه-چهار ساله اش ساعت ها لباس عروسکی میدوخت و مدام با عینکش به پارچه کوچک قد کف دست نزدیکتر میشد تا کوک ها را دقیق تر بزند و سوزن که توی دستش میرفت انگشت را آرام به دهانش میبرد و بدون رنجشی کوک بعدی را میزد. در کودکی تنها توجهی که به وجودش داشتم این بود که هست. همیشه هست. عین یک شیء دوست داشتنی یا عروسکی که با ذوق برایت خریده اند و قرار نیست هیچ وقت جایی برود و پایی برای رفتن ندارد. مادرجون واقعا هم سال ها بود جای آنچنانی نمی توانست برود چون درگیر ام اس شده بود. صدای لاستیک های واکر توی ذهنم می آید و اینکه ظهرها بالا تنه سنگینش را روی دسته واکر می انداخت برای ناهار درست کردن. گاهی که برای آب خوردن هزارباره در یخچال سبز را باز می کردم چین های عمیق پیشانیش اش را میدیدم که برای برداشتن قوطی زردچوبه یا فلفل از کابینت بالای گاز عمیق تر میشود و حفره های کنار لب هایش بیشتر تو میرفت. دردش را می دیدم ولی از جلوی چشمانم میگذشت شاید خاصیت کودکی ندیدن درد بود. ظهرهای تابستان بوی برنج تازه دم کشیده اش با استکانی زعفرانی که روی برنج میگذاشت و بعد روی برنج ها میریخت خانه را از جا برمیداشت. هر یک قدمی که با واکر راه میرفت تا از یخچال وسایل سالاد و ترشی بیاورد من ده دور لی لی کنان از انتهای سالن طولانی و بی انتهای پایین می آمدم و میدیم که او یک قدم جلوتر رفته است و تمام صورت استخوانی اش غرق عرق شده. میخندیدم و میگفتم: " قدم فیلی بردار چرا همش مورچه یی راه میری؟ " لب های نازک بی رنگش ناگهان به طرف بالا میرفت و می خندید. می خندید ولی چشم های قهوه ای روشنش بوی سوختگی میداد مثل غذای جاافتاده یی که ساعت هاست از پختش گذشته ولی کسی دست هم نزده و زیر گاز هم روشن مانده! جواب میداد: " قدم مورچه یی ام از سرم زیاده پاهام دوتا وزنه ست. وزنه صد کیلویی ! "

شب هایی که خانه اشان می ماندم برای صدمین مرتبه آرام میرفتم سروقت آلبوم های سنگین چوبی که نقش و نگارهای نقاشی با دست رویش بود. رزهای سرخ تمام جلد چوبی سیاه را پر کرده بود. باورم نمیشد این دختر جوان قد بلند با موهای خرمایی موج دار و فکل جلوی سرش که لپ هایش سرخ شده از گرفتن دست پدربزرگ, مادرجون است. به پاها و ساق های کشیده اش نگاه میکردم و نمی توانستم بفهمم چطور یک دفعه کسی نصفه میشود و این پاهای ورم کرده با رگ های برجسته آبی بیرون زده از کجا آمده! حالا مچ پاهایش همیشه پینه بسته با زخم ها و ترک های روی هم آمده و گوشت های درهم پیچیده بود. انقدر وزنش را روی دسته های واکر می انداخت و پاهایش را روی فرش کشیده بود که هیچ پمادی آن زخم های کهنه و روی هم جوش خورده را نرم تر نمی کرد. ساعت ها چشمم به مقایسه کردن قبل و الانش میرفت و وقتی تا نصف شب چراغ را خاموش نمی کردم و با دیدن و مسخره کردن آدم های توی عکس ها ریز ریز میخندیدم فقط یک چیز میگفت. یک فحش بلد بود و در تمام عمرش نهایت عصبانیت و ناراحتی اش و هر حال انفجاری که داشت را فقط با همان نشان میداد: ذلیل مرده! " ذلیل مرده بخواب تا بابا را نفرستادم ".

نصفه شب که میترسیدم و خوابم نمیبرد میرفتم آرام بغلش میکردم. بوی صابون خوشبو و تازگی میداد. موهای خاکستری و زبرش همیشه کوتاه و تا بالای شانه اش بود ولی بوی همان رُزهای روی جلد آلبوم را میداد. سرم را میچسباند روی سینه اش و آرام خوابم میبرد و هیچ وقت نپرسیدم چرا شب ها همیشه بیدار می ماند.

نوجوان شده بودم و دیگر سرم را روی سینه اش نمی گذاشتم. ولی عصرهایی که دور و بر خلوت بود و هرکسی دنبال کار خودش بود روی مبل قهوه یی چرمی اش کنارش می نشستم و دست هایش را انگار شیشه نازکی باشد میگرفتم توی دستم. این همه زبری و ورم انگشت هایش برایم عجیب بود. انگار توی دستکش پلاستیکی را آب کرده اند و جای دست برایش کار گذاشته اند. حواسم را از دست هایش پرت کردم و گفتم: " فردا عروسی دایی مهدی میخوام لاک قرمز واست بزنم کلی خوشگل تر بشی ". گفت: " خدا مرگم بده چه غلطا. ذلیل مرده لاک قرمزم چیه توی سن ". ناخن های کبود شده اش که لابه لای آن ورم ها و پوست سنباده یی کوچکتر از هر ناخنی بود آرام گرفتم و دو دور لاک قرمز را زدم و بعد آرام ناخن های کوچکش را فوت کردم تا خشک شود. می دانستم از رژ و لاک قرمز خوشش می آید ولی به خودش بود خجالت میکشید و شرم دیده شدن نمی گذاشت حتی برای عروسی هم استفاده کند.

عروسی دایی مهدی که شده بود دیگر روی صندلی چرخ دار بود. سال ها بود که واکر را کنار گذاشته بود. آن شب کت دامن آبی آسمانی با پولک های همرنگ و صورتی که خاله نسرین از آمریکا فرستاده بود پوشیده بود. موهایش را دق مرگمان کرد تا رنگ زدیم و رژ قرمز با آن لاک های جیغ خیلی شبیه دختر جوان توی آلبوم عکس های بچگی ام کرده بودش.

هنوز یک سال از عروسی دایی مهدی نگذشته بود که سرفه های ادامه دارش شروع شد و کمتر از پنج ماه طول کشید تا بچه آخر یک خانواده هفت نفره و عزیز دردانه مادرجون برای همیشه رفت جایی که اینجا نبود. مادرجون سر خاک با روسری مشکی ابریشمی و موهای خاکستری بیرون آمده اش روی ویلچر نشسته بود. پاهایش بیشتر توی چشم میزد انگار از خودش بزرگتر بودند و جدا از بدنش. خودش هم انگار جای دیگری جز آنجا و توی بدنش بود. نه اشکی میریخت نه ناله ها و ضجه های دیگران تکانش میداد.

از آن روز به بعد دیگر حاضر نشد کوچکترین حرکتی داشته باشد. حالا سال ها بود همان چند قدم تا آشپزخانه و همان غذا درست کردن پر زحمت را نمیتواست انجام دهد ولی مجبورش کرده بودند روزی نیم ساعت واکر را بردارد و آرام راه برود ولی دیگر هیچ کاری حاضر نشد انجام بدهد. روی مبل چرمی اش می نشست و تمام وسایلش را نزدیک دستش میگذاشت. همه چیز دور و برش داشت. انگار توی مغازه خرازی رفته باشی کنار گوشه مبلش و زیرش و این طرف آن طرفش همه چیز با ربط و بی ربطی پیدا میشد. نمی خواست حتی اسم کسی را صدا بزند تا چیزی برایش بیاورد. حتی اگر غذایی هم نمی دادند فکر میکنم بازهم اعتراضی و حرفی برای گفتن نداشت. راضی شده بود. به همه چیز راضی بود. دیگر حاضر نشد به زور هم که شده موهای زیر ابروهایش را تمیز کنم. دیگر سفیدی موهایش بیشتر و بیشتر شد. آب دست ها و پاها و زانوهایش بیشتر. حالا که درد را می فهمیدم نمی دانستم چرا هم چنان ساکت است. از بی حرکتی زخم بستر گرفته بود. پوست و گوشت استخوان لگنش را انگار با قاشق خالی کرده اند و هر روز بدتر میشد و همان جمله های چند کلمه ای و ناله هایی که گاهی شب ها میکرد کمتر و کمتر میشد. انگار با درد و عفونت هم خانگی مصالحت آمیزی پیدا کرده بود و گذاشته بود جانش را هرجور دوست دارند بخورند.

یک سال طول کشید تا جایش روی ویلچر, روی مبل چرمی قهوه یی, روی صندلی ایوان سنگی, توی آشپزخانه همیشه دم دار خالی ماند.

 

Top Notes, Middle Notes, Base Notes

توی این چند وقت اخیر بعد سال ها متوجه چیزی شدم که کشفش همزمان خیلی غم انگیز بود و هم تسکین دهنده. شبیه نت های اولیه و میانی و پایانی یک بوی دل انگیز از گذشته می مونه که حس اولیه ت یه گزش, غم, حسرت, درد, اندوه طولانی, نت میانی مستاصل کننده و حتی گاهی به گریه ت میندازه, شایدم با اشک هات یه لبخند کجکی گوشه لبت بیاد و انتها یکی دو روز یادآوری یه خاطره است. بالاخره کشف کردم باید قلبم فقط منعکس کننده باشه. نه خوبی را میشه داخل حفره وسط قلبت نگه داری و نه بدی چیزی رو. خوبی رو نگه داشتن کم کم به مالیخولیایی بودن می رسونت و زندگی توی وهم و رویایی که نیست یا دست انداختن به چیزی که نشدنی و محاله. بدی هم که فقط یه سم غلیظ به مرور وارد جریان خونت میکنه و به خودت اول از اونی که بهت آَسیب رسونده صدمه میزنه. من نهایت کاری که یاد گرفتم بعد سال ها انجام بدم برگردوندن حس گرفته شده به بیرون از خودمه. نمی دونم شاید ظرفیت و گنجایشم همینقدره. به هرحال شبیه یه آیینه فقط میتونم بازتاب حس ها را رو به بیرون از خودم بدم ..