جاماندگان داریم, بازماندگان داریم .. من توی دسته واماندگان باید قرار بگیرم
پنج شنبه ساعت هشت و نیم شب بعد مدت ها احساس آرامش فوق العاده یی کردم. در جهنم موقتی بسته شد و یه نمه نور اومده بود داخل غارم و حتی اون یه ذره نور یه گرمای بی نهایت لذت بخش داشت. وقتی بعد از شنا و درگیری کامل عصب و عضله احساس میکردم تمام اعضا و جوارحم در حال انبساط و دارم غش میکنم, با کلی لباس گرم شبیه یه جالباسی متحرک توی کافه نسبتا خلوت نشسته بودم; دمنوش زعفرون و بهار نارنج خوردم و موزیکی که پخش میشد تمام دوران نوجوونیم رو بدون ذره یی احساس می آورد بالا. به برگای سبز شناور توی لیوان نگاه میکردم و زمان ایستاده بود. واقعا با تمام وجود یک ساعت هیچ فکر آزاردهنده یی هیچ خاطره یی هیچ دردی از زندگی وجود نداشت. آرامش مطلق بدون خرده ریز اضافی.
وقتی قدرت روانم به اون درجه میرسه که می تونم آدمی که باعث رنجم میشه و هم زمان شدیدترین احساس رو دارم حذف کنم و کنار بذارم احساس خوبی دارم. شبیه درآوردن کفشی که با کلی ذوق, برنامه ریزی و پول خریدی و از اولش هر دفعه پات رو میزد, بالاخره یه روز میای خونه به وسط هال نرسیده پرتش میکنی یه گوشه. بعد یکی دو ساعت به خودت مسلط میشی و دستات که دور لیوان چایی گرم شدن, کفش ها رو میذاری توی کیسه و میندازی بیرون یا نه میدی به کسی که دوستش داره. درو میبندی. میای میشینی بقیه زندگیت رو بدون اون احساسات متضاد مزخرف می گذرونی.
هفته یی یک بار پنج شنبه با سه کلمه می پرسه: سلام, حالت خوبه؟ این تمام میزان نگرانی و علاقه و به قول خودش ارزشی هست که من دارم! حالا چندان تفاوتی نداره تو بگی من خوبم. من بدم. افتضاحم. دارم جون میدم. تو میدون جنگم. تیر خوردم. قطع شدم. وصل شدم. تو سرم مسگرا دارن تیشه میزنن وسط سینی مسی. رو آتیش دارم راه میرم. یه مشت میخ جای ناهار خوردم. چشمام از حدقه دراومده افتاده وسط دستام و جای پنیر موزرلا میخوام با سالاد بخورمشون. دستام تا شونه بی حس شدن و آویزون بهم تکون تکون می خورن و ... در نهایت هر جوابی بگیره استیکر تشکر می فرسته! نهایت ترکیبی از تکنولوژی و بی کلام و بی احساس بودن و در عین حال توجه کردن به شیوه مانیتور شده!
این چه پرسیدن حالی هست وقتی جوابش فرقی نداره! این چه عادت کردن و شو کردن به خوبی و توجه هست وقتی پشتش یه کوه یخ آب نشده و برش نخورده وجود داره!
کاش میتونستم بهت بگم چه احساس های متضادی رو تجربه میکنم. روی نازک ترین لبه دنیا دوباره نشستم و هم زمان میتونم از کوچیک ترین و پیش پا افتاده ترین چیزایی که میبینم لذت ببرم و هم زمان و توی همون لحظه مطلقا میتونم حفره یی توی خودم باز کنم که همه چیز رو بکشه توی خودش. چقدر قلبم وزن پیدا کرده انگار یه زمین توپ بسکتبال داخلش خالی کردن. تا میام به نزدیک ترین آدمایی که میدونم ابعاد زمین بسکتبالم رو بلدن چیزی بگم پشیمون میشم. ترکیب اینکه دیگه گفتنم باعث سبک شدن و کم شدن توپ ها نمیشه. بدتر از اون اون ریزه اعتماد به چشم هایی که میفهمه رو از دست دادم و البته که این چیز بدی نیست. شاید فکر می کردم آدم هایی که واسم عزیزن شبیه قوطی دربازکن می مونن واسم و هر کنسروی داشته باشم میتونن واسم درش رو باز کنن و حالا میبینم نه! دلتنگم و دیروز به طرز احمقانه یی کلی هدیه واست سفارش دادم! آخر شب انگار مه رفته باشه از روی مغزم کنار, گوشی رو برمیدارم و نمی فهمم چرا برای کسی که دیگه نیست و توی زمین بازی نمیکنه هدیه سفارش دادم! یعنی مغزم واقعا چند ساعت خاموش شده بود؟!
پاهام رو تکون میدم. آدامس میندازم توی دهنم و روی لبه دنیایی که بی نهایت شگفت انگیز و بی نهایت وهم آلود و بی نهایت خالی از هر احساسی هست آدامسم رو باد میکنم.