پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ..

دیده ی بخت به افسانه او شد در خواب

کونسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟

چون تو را درگذر ای  یار نمی یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟

دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا

به جز از خاک درش با که بود بازارم؟

برای موهای قهوه یی و صورت استخوانی ات

انقدر همه چیز فشرده و کامپکت شده ست, انقدر باید در حال بدو بدو این طرف و اون طرف باشم توی ده جهت که فرصت نمیشه. باید روزی چند بار دنبال کارای سحر باشم, ساعت ها از این ساختمون و اتاق به اون اتاق برای تایید گرفتن مورفین و عوارض وحشتناک بعدیش که نمیدونم باید چکار کرد. انقدر دیدن روز به روز بدتر شدن سحر زجرآور و انرژی بره که وقت نشده. انقدر دور و بری هام مسئله دارن و دلم میخواد یه جوری کمکشون کنم که وقت نمیشه. انقدر کارای خودم عقب افتاده, مقاله ها دست نخورده یک طرف, جور کردن مدارک یک طرف, اکسپایر شدن آیلتس یک طرف, گرفتن مدرک آلمانی که کلا هنوز فرصت هیچیش نشده که وقت نکردم. در طول روز بهترین وقت فقط موقع خوابیدن که دوباره کلونازپام و والپروات رو میخورم و بعدش هیچی نمی فهمم و پس باز وقت نمیشه چون یه دفعه یی انگار پریزم از برق کشیده میشه. من وقت نکردم از چهارشنبه تا حالا برای تو سوگواری کنم. من فقط مشغول هر کاری بودم و هر کجا بودم و با هر کسی حرف زدم مثل بچه ننرا یه دفعه یی بی دلیل اشکام ریختن. یه دفعه یی نشستم تو ماشین و زار زار گریه کردم. من از یکشنبه هنوز وقت نکردم بهت فکر کنم و واست سوگوار باشم .. برای رفتنت .. برای از دست دادنت .. برای هیچ وقت ندیدنت ..


 آلبوم Medieval  یه ترک Lord forgive us داره که فقط هرجایی بودم ریپیت رو زدم و گوشش کردم برای برگزار کردن نصفه نیمه و تیکه پاره مراسم سوگواریم, فوق العاده ست

هیجده شهریور سال صفر-سه

دوست عزیزی و دلستان نازنینی رو برای همیشه از دست دادم, صدای گرمش, لبخندش, چشم های شیطنت آمیزش, موهای قهوه یی پر پشتش و صورت استخوانی اش برای همیشه از دست رفت ..

ساعت نُه و بیست و هفت دقیقه شب

؟!

ما هر بار با یک مسئله یکسان بارها و بارها مواجه میشیم. هر باری که از داخل چاهی بیرون می آیی و فکر میکنی این آخرین باری بود که خودت رو به زور و تقلا کشوندی بالا می بینی دو قدم راه نرفته و هنوز نفس تازه نکرده در حای که در حال مرور تجربیات گهربارت هستی و اگر و اگر و اگر راه میندازی که دوباره اتفاق افتاد چه راه حلی اتخاذ کنی, دوباره توی چاله یی مشابه قبلی فقط با شکل و شمایل متفاوتی می افتی. ما بارها و بارها و بارها امتحان میشیم و نمی دونم چرا با انقدر ادای درایت و تفکر و عقل و شعور برای صدمین بار یک مسئله توی حجم و شکل های متفاوت اتفاق می افته. هر دفعه که مطمئن بودم درسی رو خوب یاد گرفتم و تمام فوت و فن و کنار گوشه هاش رو از بر شدم و به توانایی خودم توی مواجه ایمان داشتم دقیقا توی اون لحظه به شکل عجیب و باورنکردنی از جایی که فکرش رو نمی کردم می افتم توی لوپ تکراری. عین همستر روی چرخش ..

آیینه

موهامو با موزر کوتاه کردم. از پنج شنبه هر روز که به خودم توی آیینه نگاه میکنم یه نفر دیگه ست! خیلی جالبه یه نفر به من نگاه میکنه که هم زمان هم من هست هم هیچ شباهتی به من قبلی نداره! کرولیشن زیاد بین مو و شخصیت پس واقعا وجود داره! دوسش دارم ..