روز کشیده شده

تولد بچه است. نمی توانم بهش بگویم تولدت رو بگذار برای بعد الان وقت فوت کردن شمع نیست. خودمان داریم فوت می شویم. حسابی به خودش رسیده است و توی ماشین که نشسته از خوشحالی سر از پا نمی شناسد. به محض نشستن تمام اخباری که خوانده و شنیده را رگباری روی سرم می ریزد. ترسیده است و از فکر اینکه به جز مادری که ندارد بقیه هم بگذارندش و بروند حسابی ترسیده. شب ها عرق کرده و ترسیده با صدای آب سردکن یخچال از هم خواب می پرد و میزند زیر گریه. صدای ضبط را زیاد میکنم که صدایش را نشونم. هنوز چشمای مثل شبای پُر ستاره ست/ هنوزم دیدن تو واسم مث عمر دوباره ست. مدت هاست یعنی سال هاست جان بر کفم, حوصله کشیدن جان خودم را خیلی وقت است ندارم, مایند یو, مُردن دیگران برایم فاجعه است.

حتما باورش نمی شود من خسته, جان به در بُرده آمده ام برای خریدن هدیه ببرمش بیرون. انقدر هوا گرم است که نفسم بیرون نمی آید. برایش از مزایای صندل و تیشرت می گویم. ناخودآگاه داخل فروشگاهی چشمش به تفنگ می افتد. تفنگ غول پیکر قرمزی با یک دسته بزرگ ساچمه. از تصور صدایی که از آن تفنگ قرار است دربیاید و جانم هر لحظه بلرزد و دم به دقیقه ظرفی را نشانه برود یا به خودم بخورد یا داد و هوار بقیه را راه بیندازد جنون می گیرم. برعکس همیشه بدون حرف جعبه بزرگ و بد دست را می گیرم دستم و میگویم آره همین خوبه! باورم نمی شود برای این تفنگ قرمز پلاستیکی انقدر پول باید بدهم. بدون حرف و غر زدن حساب میکنم. چشمان بچه انقدر ذوق زده است که دیگر چیزی را نمی بیند. فقط منتظر خانه رفتن و گند زدن به اعصاب بقیه است.

خیابان ها برعکس همیشه خلوت تر است. کافه ها جای سوزن انداختن نیست. پاتوق ها پُر از نسل جدید است که چشم های حیران و سرگردانشان می چرخد. یک بُرش کیک برای چپاندن یک شمع رویش پیدا نمی شود! بالاخره جایی را پیدا میکنیم. فاطمه میگوید: چقدر آشفته و خسته یی! من رُژ لبم را درمی آورم و محکم تر روی لب هایم میکشم. موهای فر دارم را بیشتر روی چشم هایم میکشم که چشم هایم دیده نشود. 

بچه خوشحال است. با حرفای صد من خیاری من در مورد پادشاه ماه ها خرداد سر از پا نمی شناسد. دیگر حرفی از خرابی و ویرانی نمی زند. برگری که همقد خودش سفارش داده را گاز میزند و بُرش براونی را که با زحمت پیدا شده تند تند می بلعد. خودم باورم نمی شود چطوری ساعت ها را پشت میز نشسته ام و حرفای چرت و پرت تف میدهم.

شب که به خانه میرسم در را روی خودم میبندم با آرایش و موهای توی صورت روی صندلی می نشینم و دوتا پوکساید, یک کلونازپام دو میلی, یک پرانول بیست, یک لاموتریژین صد و هالو پریدول نیم میخورم با نصف بطری آب. بعد از نیم ساعت گیچ و منگم. روی تخت دراز میکشم و برای اولین بار برای کسی آرزوی مشابه وضع خودم را میکنم. پیام میفرستم که با تمام وجودم امیدوارم لحظه به لحظه ساعت هایی را که درون و بیرون خودم جنگیده ام را با خودش و بیرون از خودش بجنگد. موزیک توی ماشین دوباره توی سر گیج رفته ام می آید و می رود. فکر میکنم دیگر دیدن تو هم برایم مثل عمر دوباره نیست, همین که یک عمری که دارم انگار ماهی تازه از صید گرفته لغزنده یی ست که روی دستم گذاشته اند و هر لحظه میخواهد دربرود

..

نقطه ویرگول

برای تولدم بالاخره پرینتر عکسی که خیلی وقت بود تو فکرش بودم رو هدیه گرفتم. بسته رو باز نکرده بودم و گوشه اتاق بود. نگاهش می کردم و فکر می کردم: " اومدی بالاخره اومدی ولی چقدر دیر ". جمعه عصر از شدت ترس و اضطراب نیم ساعت فقط ایستاده بودم و محو سقف بودم. انگار قرار بود اتفاق عجیبی توی سقف بیفته که من منتظرش بودم که از دستش ندم ولی فقط قفل شده بودم. یک دفعه یی شبیه ماری که لقمه گرم و چربی دیده چمبره زدم روی پرینتر و کاتالوگ رو ورق میزدم و در به در دنبال کلیپ های راه اندازیش بودم. بالاخره موفق شدم. اولین عکسی که چاپ کردم عکس تو بود با همون دسته گل بزرگ سرخابی-صورتی کنارت. عکس که بیرون اومد ایستادم لبه پنجره سیگار می کشیدم و پاهام می لرزید. می لرزید در حدی که فکر کردم الان می افتم روی زمین. بلافاصله رفتم اولین جایی که به ذهنم می رسید و باز بود واسش قاب گرفتم. گذاشتمش روی میز قرمز کنار گلدون رُزهای زردی که هدیه گرفته بودم. 

نگاهت میکنم. انقدر به این عکس نگاه کردم تمام جزییات رو چشم بسته پشت پلک هام دارم.

امروز هانیه پیام داده میگه: با این همه ترس چه کار میکنی دارم دیوونه میشم؟ تو که وضع خودتم کلا توی هوا و زمین معلقه! من هر کاری میکنم چرا آروم و قرار ندارم!

گفتم: به عکسش نگاه میکنم! همون یک دونه عکسی که ازش دارم رو میبینم. این طرف جنگه ولی اینجا, یک قسمت روی میز قرمز توی اتاق یک قاب عکس چوبی با زمینه کرم یک بُرش بزرگ از زندگی و دلیل زنده موندن دارم. فقط خیلی زنده زنده نیست. عکس زندگی رو دارم توی قاب چوبی. خودم توی حرف خودم گیر می افتم. میگم: راستش نمیدونم واقعا عکس و بُرش زندگی رو دارم یا اون عکس برعکس زندگی رو دارم یعنی کلا چیزی ندارم!

دلم میخواد الان و توی این روزا به قسمت اولش توجه کنم. قسمت دوم رو میذارم برای روزای بعد 

;

پُرتره- جادوگر- گوی زرین

مامان اون موقع جوون بود. من پنج-شیش ساله بودم. شبیه سوییچ بیشتر جاها چسبیده بودم به دسته کلیدش. تمام عصرها توی گالری نقاشی یکی از معروف ترین نقاش های ایران می گذشت. عاشق نقاش بودم. توی چشمای ثمر پنج ساله اون موهای بهم ریخته یک دست پنبه یی, اون صورت پُر از چروک های عمیق, پیپی که همیشه می کشید و تمام فضا رو بوی توتون پُر می کرد, شکلات های خارجی که همیشه روی میزش داشت, اخم هایی که برای هنرجوهاش بود و تشری که بهشون میزد ولی منو که می دید دست هاش رو باز می کرد و محکم بغلم می کرد و می خندید دنیای منو متفاوت میکرد. نقاشی هام رو می بُردم, کلی وقت میذاشت و نظر میداد. همیشه کشوی میز رو می کشید بیرون و یه جعبه شکلات بهم میداد و نمیدونم ذوق خوردن شکلات بود یا دیدن خودش یا فضای گالری ولی من عاشق تک تک اون اجزای بهم ریخته و بوی رنگ بودم.

دور تا دور نقاشی ها و طراحی های خودش بود. بین تمام اونا یک پرتره بود از خودش. من اولین کاری که می کردم می رفتم زل میزدم به اون پرتره. مردی که سرش رو به پایین خم کرده بود و دست هاش رو دور شقیقه هاش قفل کرده بود. موهای لختش سفید یک دست بود و چروک های پیشونی و گونه ها انقدر عمیق بود که اگه دستم رو میذاشتم انگشتم فرو می رفت توی حجم سیاهی غلیظ. هروقت حواسش نبود و می اومد منو می دید زل زدم به اون پرتره می گفت: اونو نبین, ولش کن.

خیلی سال بعد فهمیدم دختر و پسرش فوت کرده بودن, نوه هاش هیچ وقت ایران نیومدن و دامادش هیچ وقت نذاشت بچه ها رو ببینه. خانمش بعد از مرگ بچه ها طلاق گرفته و رفته. اون پرتره روز بعد از فوت دخترش کشیده شده. شب خبر تصادف رو شنیده و هنرجوهاش می گفتن ده روز بعد که اومد آتلیه تمام موهاش یک دست سفید شده بود!

تمام دیشب تو فکر اون پرتره بودم. اون حجم غمی که روی کاغذ چند کیلو یا چند تُن وزن داشت. حالا میبینم دلیل اون زُل زدن های هر دفعه و بی وقفه و قفل شدنم روی اون طراحی چی بود! قرار بود گردونه جوری بچرخه که بذارتم اونجا! لابه لای اون چروک های سیاه غلیظ, لای اون انگشت های کشیده محکم گره شده کنار شقیقه ها, لای اون تارهای موهای لخت سفید شده. جادوگر با گوی زرینش تمام مدت پشت سرم ایستاده بود و نمی ذاشت تکون بخورم. دو دستی نگهم داشته بود که الان یادم بیاره و بگه: قبلا نشونت داده بودم, تو فقط یادت رفته بود 

...

مرحله بعد از آخر بازی

سال هاست عادت کردم آدم ها رو با ظرافت و دقت و حتی وسواس بیش تر از حد معمول وارد محدوده خصوصی  زندگیم کنم. از اون شدیدتر آدم هایی که وارد قلبم میکنم احتیاج به یک جراحی عمیق و اساسی روی خودم دارم. سال هاست به خودم یاد دادم کسی رو بد نبینم. بد قضاوت نکنم. اگه آسیبی زد, زخمی زد, رد ناخوشایندی از خودش گذاشت بذارم رو حساب مشکلات حل نشده فرد مقابل. بذارم رو حساب اینکه فلسفه وجودیش روی این پایه بنا شده که " زخم خوردم پس زخم میزنم تا آروم بگیرم "! اینم سال هاست به خودم یاد دادم من از بکگراند زندگی آدما, بزرگ شدن و بالغ شدنشون, دست و پنجه هایی که توی رینگ بکس نرم کردن و خورد و خمیرشون کرده هیچ خبری ندارم. حتی اگر در بهترین حالت کسی اطلاعات خصوصی از خودش بده بازهم نقاط سلکت شده خودش رو در اختیار من میذاره نه یک مجموعه کامل رو. بابت زخم هایی که از این آدم ها خوردم درد کشیدم؟ قطعا بله. خشم داشتم؟ قطعا بله. مدت ها با خودم توی خودم جنگیدم؟ قطعا بله. هزارتا سوال بدون جواب داشتم؟ قطعا بله. ولی در نهایت به نقطه یی رسیدم که رد بشم برم, بگذرم. بخشیدن سخته؟ برعکس چیزی که همه فکر میکنن گاهی اوقات بخشیدن هم سخت نیست چون خودم پُر از تیکه های ناقص و بُرنده ام. چون خودمم زخم زدم. خودمم خواسته و ناخواسته ضربه زدم پس انتظاری ندارم که الان بلبل واسم چهچه بزنه و گل در چمن شه فضا و دستی بیاد منو از رنجی که میکشم دربیاره بذاره وسط گل ها و بلبل ها و از توی باغ صدای آب روان و جوشش چشمه بیاد.

ولی میرسم به یک نقطه. تویی که بعد سال ها از لابه لای خروار خروار خاک و زباله و نخاله و خاکروبه پیدات کردم; تویی که انقدر روشن و براق بودی که شبیه کریستال آبی نور رو از خودت رد می کردی و می تابوندی روی بقیه; تویی که روبروی من نشستی و عمیق ترین رنج های منو پوست کنده و تر و تازه دیدی; تویی که چشم هات پُر از درد بود و موقع شنیدنم از شدت ناراحتی خنده های عصبی می کردی که فضا رو لحظه یی عوض کنی; تویی که بعد سال ها قلبم رو صاف و صوف کردم و نشونت دادم روی نقشه این تاریکی های منه, این عمیق ترین دارک ساید شخصیت منه, این روشنی های منه, این قسمت ریز آبی رنگ یه جزیره کوچیک دست نخورده ست که خیلی قسمت هاش رفته زیر آب و فقط این یه تیکه ازش باقی مونده ولی من دلم به این یک تیکه جزیره که اندازه خُرده های نون, کوچیکه گرمه. چرا و چی شدی که همچین زخمی زدی؟ کاری کردی که حتی خودت اگه بیای اگه بخوای نمی تونی چیزی رو عوض کنی! تو عین کسی می مونی که رفته مهمونی, توی تمام ظرف ها چیزی خورده, همه جای خونه راه رفته, همه جا رو حسابی بهم ریخته, هر چیزی خورده پرت کرده وسط هال. بعد مهمونی تموم شده; صاحب خونه رو با کل ظرف های کثیف و خونه بهم ریخته گذاشته و رفته و بدتر از همه کلید رو انداخته پشت در, در رو قفل کرده, کلید رو پرت کرده وسط خیابون, در و پنجره ها رو بسته و خودش گذاشته رفته

...

به این سادگی

بچه به سحر میگه تازگیا خیلی حالت بده انگار داری می میری! واقعا داری می میری؟! اگه بمیری دلت واس من یعنی تنگ نمیشه؟ حالا نمیر بذار بعدا.

خنده م می گیره فکر میکنم چقدر مُردن واسش ساده ست, انگار قراره یه نفر یه چمدون لباس و لوازم برداره و وسایل کمپینگش رو بذاره دم در بگه: بچه ها من دارم میرم یه سر بمیرم و برگردم. جای دوری نمیرم. زود برمی گردم!

یاد حرفای روزبه می افتم: می گفت جوری با دوستامون راجع به مرگ و مُردن حرف میزدیم انگار اتفاق عجیبی نیست. شبیه پرنده یی بودیم که وارونه خوابیده تا سقف دنیا پایین نیاد. فکر می کردیم بعد مُردن دوباره زنده میشیم و باهم راجع بهش حرف می زنیم. دختر میگه: اشتباه میکردین؟

- نه اشتباه نمی کردیم شاید من الان خیلی پیر و محافظه کار شدم.

بچه مُردن یه جور دیگه ست. پرنده که وارونه خوابیده دیگه سرجاش برنمی گرده. سقف دنیا پایین نمیاد, نمی دونم شایدم برای بعضی ها سقفشون با رفتن کسی پایین بیاد. شاید منم مثل روزبه خیلی پیر و محافظه کار شدم بقیه تئوری هایی که در مورد مُردن فکر میکردم به نظرم دیگه جواب نمیدن. آدما چمدون هم حتی دستشون نمیگیرن, وسایل کمپ رو برنمیدارن. فقط یه دفعه یی به خودت میای می بینی شبیه عودی که یه نفر جایی دور از دسترس و دید روشن کرده فقط یه بو مشامت رو پُر کرده.