گاهی اوقات مثل دیشب با تمام وجودم دوست دارم قلب بعضی آدم ها رو محکم بکشم بیرون ببینم دقیقا داخلش چی داره؟! چی داره که هیچ کاری این قلب رو به تپش نمیندازه! ذره یی محبت نسبت به آدم های اطراف نشون نمیده! این نمود فرهنگی که ازش اومده بیرون یا اکتسابی و به مرور زمان با دست های خودش خلقش کرده! ظاهرا حرف زدن و رفتارا نشون دهنده محبت و توجه ولی در عمل این قلب هیچ نشونه از سبز شدن یه جوونه کوچیک و لاجون و ظریف نداره! دوست دارم بدونم این قلب چطوری کار میکنه؟! کجاها کار میکنه؟ اصلا کیفیت و اصالت و ماهیت وجودی عمل یک قلب خالص رو داره یا فقط چیزی کار گذاشتن داخلش که نمایشی کار میکنه!
کسی که نسب به رنج بی تفاوته, کسی که نسبت به درد بی تفاوته, کسی که نسبت به استیصال یک آدم بی تفاوته, کسی که نسب به محبت بی تفاوته, کسی که تنها کاربری که وجودش داره استفاده از عقل و منطق خودشه. این همه تسلط منطق رو توی وجود بعضی آدم ها نمی تونم درک کنم. چطوری می تونن روزهاشون رو طبق برنامه ریزی از قبل تعیین شده مغزشون صرفا جلو ببرن! نود و نه درصد پُر شده از مغز و یک درصد بقیه مواد لازم جهت ساخت یک غذای بی نظیر و خوشمزه!
بازم چقدر دلم خواست کسی سر راهت بیاد و باشه که مقابل اهمیتی که با منطق بهش میدی رفتاری رو داشته باشه عین خودت! دوست دارم بدونم اون قلب نمایشی واقعا شبیه کاغذ سفید بی خط و خش دست نخورده مچاله و به گُه کشیده نمیشه! چقدر خوبه بعضیا فرصت اینو پیدا کنن که نمود بیرونی خودشون رو کامل و واضح و فول اچ دی توی وجود کسی دیگه ببینن.
شاید بلاهت و حماقت من بیش از حد لازمه ولی حداقل میدونم قلبی دارم که با وجود مچاله شدن با وجود مشکلات و معضلاتی که شبیه ساختمون نیمه کاره هر روز یک آجر به آجرهاش اضافه میشه حداقل هنوز داره کار میکنه, هنوز میتونه نسبت به درد و رنج توی خودش جمع بشه, هنوز می تونه از جوونه سبز کوچیکی که آروم آروم راه خودش رو باز میکنه تا کل حجم قفسه سینه رو حتی شده به مرور زمان و در کندترین حالت ممکن پُر کنه, هنوز می تونه اهمیت بده به خوشحال کردن کسی بدون چشمداشت و انتظار و توقع;
;
سیگار میکشم ولی قبل و بعدش آب هویج و آب سیب می خورم. بالانس رو همیشه حفظ میکنم!
ولی به قول حسین پناهی: تو به جای سیگار, پسته بشکن یا آب پرتقال بنوش!
ترجیح میدم برای همیشه درگیر فقدان, سوگواری و از دست رفتن عزیزترین انسان زندگیم باشم تا اینکه تیکه تیکه کم شدنش, درد و رنج بی پایان و تموم نشدنی ش, درگیریش با جنگ بی پایان بیماریش و ریخته شدن ذره ذره جانش روی خاک رو شاهد باشم.
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به این نقطه پُر رنگ برسم و انقدر قلبم سنگین و سنگ شه که ترجیح بدم کسی نباشه تا اینکه رنج هر روز توی آیینه دیدن خودش رو ببینه.
این قسمت رو خوندم, بارها بعد از چند صفحه برگشتم و دوباره خوندم و برای من آبی دوست که معنی تمام حواس دنیا توی آبی خلاصه شده: از شادی های پُر عمق و شگفتی آور, دردهای لبه تیز و تنهایی های بُرنده, خشم های غلیظ و سنگین و گوله شده, ترس های رقیق, ترس های لزج, ترس های کنده نشدنی تا غم های پُر ملال یکدست صاف و بدون زدگی, همه چیز آبی شده ست. این جمله منو برگردوند و بارها خونده شد چون آرامش بعد تموم شدن چیزی یا کسی رو میده که من به دست نیاوردمش. حتی انقدر براق و لطیف و چشمک زن می تونه باشه که تموم شدن بعد از خودت و زندگی رو به زوال با یک دورنمای آبی اقیانوسی رو می تونه داشته باشه. نوشته:
" و همه چیز به همان طریق باقی خواهد ماند. تمام دور و اطرافم آبی خواهد شد و در میانه این دنیای آبی قلب من معصوم و رها خواهد بود و به نرمی خواهد تپید ... "
چند شب پیش خیلی حالم بد بود و پریشون بودم. مستاصل از همه طرف. از همه جا. با شیرین شروع کردم صحبت کردن. یه رفیق بیست ساله ست که همیشه توی زندگی, توی تمام لحظه هایی که خودم حواسم به خودم نبود حواسش به من بود. تراپیسته ولی برای من نقشش بیشتر از رفاقت و بیشتر از کارش بوده. کسی هست که توی تاریک ترین نقطه های اقیانوس که کپسول اکسیژنت جواب نمیده, اکسیژن می رسونه و چراغ قوه میندازه که راهت رو پیدا کنی.
وقتی تمام حرفام رو زدم و فقط گوش میکرد گفت در جواب تمام این چیزایی که گفتی فقط یه جمله دارم که مامان بزرگم خیلی سال پیش بهم زده. گفت هروقت خیلی دلش از کسی می گرفت وقتی خیلی کسی ناامیدش میکرد میگفت: به داد دلم که نرسیدی به درد دلم ولی برسی!
چند روزه این جمله توی ذهنم بالا و پایین میشه. حتی جرات نمی کردم به زبونش بیارم. چون بعضی آدم ها بد نیستن. علنا بدی توی وجودشون ندارن. چاقو برنمی دارن بیفتن به جونت و ضربه بزنن ولی حاضر به خوبی کردن هم نیستن. البته که انتخاب فردی هر آدمی میتونه باشه. البته که هر آدمی مختار و آزاده و حق انتخاب داره. ولی یه جاهایی وقتی میبینی کسی با سرعت داره سقوط میکنه و توام شاهدی توام داری میبینی, دستش رو دراز میکنه که بگیری, بهت میگه: دارم می افتم; ولی انتخاب میکنه که نگیره بدی در حقت نکرده. فقط نخواسته کاری انجام بده. یا به زعم خودش تا حد خودش تو رو به لبه چاه که دیگه رسونده! حالا میخواستی خودت نیفتی! خودت مسئول افتادن خودت بودی! البته که بدی کردن نیست. فقط انتخابه! فقط جمله " خب دلم نخواست " بهترین و قانع کننده ترین دلیل ممکنه.
دیشب با تمام وجودم دلم رفت کنار دل مامان بزرگ شیرین. گفتم محاله یک لحظه بدی برای هیچ کسی بخوام. برعکس فقط خوشی و شادی و حالت خوبت رو میخوام ولی یه جایی ذره ذره حالی که شبیه یه جعبه شکلات روبان زده دادی به من و فکر کردی بالاخره همه طعمی توش پیدا میشه حالا تو تلخش رو نخور! حق انتخاب داری! حالا تو انتخاب کن طعم شیری رو بخور, بادومی بخور. من فقط جعبه رو دادم! " ناامید نباش " شاید توی زرورق بعدی طعمی که تو دوست داری باشه! ولی یک درصد فکر نکرده شکلات هایی که داده هر کدومش طعمش بدتر از قبلیه.
منم دقیقا جعبه شکلات رو بهت هدیه میدم. عینا همون طعم و همون مزه ها! همون احساسی که شبیه سوزن سوراخ سوراخت میکنه با هر گاز زدن. توام حق انتخاب داری. توام شکلات بعدی رو باز کن شاید بعدی طعمش اونی بود که تو دوست داشتی! منم دیشب دقیقا واست خوبی و لحظه های خوش خواستم و یه جعبه روبان زده بهت هدیه میدم. اسمش بدی نیست! توام همون احساس رو موقع خوردن تک تک شکلات ها بچشی و زیر زبونت بره
با حال خوش با خنده با خوشی زرورق بعدی رو باز کن شاید طعم مورد علاقه ت بود!