اینکه دوستی رو داشته باشی که بتونی در مورد همه چیز عمیقا باهش حرف بزنی, یه موضوعی که افتاده توی تله ذهنی ات رو بیاری بذاری وسط میز و کارد و چنگالمون رو دربیاریم و ذره ذره انقدر ازش حرف بزنیم و تشریح کنیم و رگ و پی رو بکشیم بیرون و ریشه هاش رو دربیاریم و اگه درست شد صحیح و سالم بذاری سرجاش وگرنه بندازیش تو آشغالدونی, یکی از بزرگ ترین خوشبختی های آدمیزاد هست. از اینکه مدام باید یادم باشه چه چیزی رو به کسی بگم چه چیزی رو نگم این بده اون خوبه اون ناراحتش نکنه اون اذیت کننده نباشه نکنه دلش بخواد نکنه دلش نخواد کلافه شدم. از اینکه توی ذهنت مدام پرونده باز کنی و فایل آدما رو سنگین کنی و توی هر حرفی تند تند مغزت فایل رو بکشه بیرون و آنالیز کنی و بعد کلی خودت رو بجوی که چرا فلان چیزو گفتی کلافه ام میکنه.
خب من این تجربه رو نداشته ام که به طرف مقابل از اینجور گره های رابطه هام حرف بزنم.
خیلی ترسناکه به نظرم
انگار بهش یه پیش فرض میدی و هر لحظه ممکنه فکر کنه میتونه الگوی اون پیش فرض رو بذاره روی عملکرد تو
من میترسم:))
خیلی خیلی و خیلی باید آدمی با فاکتورای تایید شده و حساب پس داده باشه ولی وقتی حدودا اعتماد کردی این کارو یه بار امتحانی انجام بده, یکی که اهل حرف زدن باشه و دنبال در رفتن و راه میون بر توی ارتباط نباشه باور کن خیلی استقبال میکنه وقتی بهش بگی ببین اینا ضربه هایی که من از فلان اتفاق تجربه کردم این باگای شخصیت منه اگه دیدی این کارو میکنم بدون ترسیدم بدون این حس رو دارم .. به نظرم چندین درجه کیفیت معاشرت میره بالا ولی اگه آدم ناتویی بشه نگم واست که گند خوبی میزنه
من هم این وسواس رو دارم
و فکر میکنم بخشی از این ذهنیت ما که «هر حرفی رو نباید به هر کسی بگیم» در واقع برنامه ریزی ذهن خودمونه، نه یک قانون لازم الاجرا در تعاملات بشری.
من اینو در مورد خودم میگم، من همیشه ترس از دست دادن دارم و ترس طرد شدن. میرم میگردم یه آدمی رو پیدا میکنم که عمیقه، ذوق زده میشم میگم هااااان این همونه، همونه که حرفامو میفهمه، همونه که قضاوتم نمیکنه، همونه که باهام همدله. بعد از یه مدت که باهاش حرف میزنم، به خودم میگم دیگه خیلی داری برای این آدم نق نقو میشی. نکنه حوصلهش سر بره؟! نکنه ازت خسته بشه؟! نکنه بذاره بره! کمتر نق بزن! کمتر ناله کن! و شروع میکنم ضوابط رو برای این آدم صمیمی هم تدوین میکنم: «چه چیزهایی رو تا چه حدی بگم» از اون طرف چه اتفاقی میافته؟ اون آدم متوجه میشه من مثل سابق نیستم، دیگه همه چیز رو تا تهش نمیگم. خبر نداره که من مانت درونی دارم و به خیال خودم دارم از رابطهمون محافظت میکنم، به جاش اینطور برداشت میکنه که من سرد شدنم و دیگه اون صمیمیت سابق وجود نداره. اینجوریه که همه چی به فنا میره....
آره حرفتو قبول دارم که این برنامه ریزی ذهنی و برای خودم دقیقا یکی از تزای بابام بوده و منم بی چون و چرا باهش رفتم جلو.
وااای مرضیه وااای من بی برو برگرد این کارو انجام دادم همیشه. با تک تک سلول به سلولم میتونم بفهمم از چی داری میگی. اون ذوق اول کشف کردن یه آدمی که فاکتورای ذهنی و حتی قلبی آدم رو کاور میکنه و احساس صمیمیت داشتن و بعد یه مدت اون ترس مزخرف و تغییر شکل رابطه.
میدونی من یه چیز جالبی کشف کردم که البته حتما باید تا حدود زیادی از طرف مقابلت مطمئن باشی ولی وقتی قلبا احساس کردی طرفت آدمی هست که میشه حدودا بهش اعتماد داشت باید زخم و تروماهایی که به اون شکل از ارتباط ربط داره رو بهش بگی, مستقیم بدون کم و زیاد, اینکه طرف بدونه این آدم چه تجربه هایی داشته و چه ترسای درونی داره و چه اکت و حرفایی باعث میشه سر اون زخم هاش باز بشه بهش کمک میکنه جایی که ماها از کنترل خارج میشیم و میخوایم طبف الگوهای ذهنی مون بریم جلو اون آدم ترمز رو بکشه.
بوس بهت
آره من جرات پیشقدم شدن خیلی دارم خصوصا برای قرار. کلا بین دوستهام اونی که هماهنگ میکنه بریم بیرون و استارتشو میزنه منم. اینم ببین بد پیش نرفت حتی خیلی دوستانه بود و سعی میکرد شبیه قبل باشه. هیچ اشاره یا رفتاری مبنی بر ناراحتی هم نشون نداد اما نکته داستان اینه که از همون روز مجددا نه ازش پیامی دارم نه تماسی و من وقت اضافی ندارم برای یه آدم خودخواه بذارم. اون اومد اما من دیگه نمیرم. :))
کاملا می فهمم چی میگی اینکه حتی خوب بوده و هیچ چیزی نبوده که آزاردهنده باشه ولی خروجی در نهایت یه ترکیب بدطعم به دردنخور میشه. خیلی ویژگی خوبیه که داری اینکه آدم جرات کنه و بره جلو و فرصت به خودش و بقیه بده هر کسی نداره و تو بسیار بالغانه رفتار کردی و قطعا بقیه ش دست تو نیست
تنها دلیلی که باعث شد دوباره اون دوست بی وفام! (ملکه دراماتیک بازی شدم
) قرار بذارم و برم بیرون همین بود. بی نهایت دلم برای راحتی تعریف کردن سیر تا پیاز همه چیز واسش تنگ شده بود. حیف شد دیگه نشد که بشه. شبیه چای سرد شده ای بود که بهش آبجوش اضافه کنی. بی مزه و بی رنگ.
واقعاااا قرار گذاشتی بالاخره؟! چه جالب دمت گرم خیلی خوشم اومد و افرین بهت برای شجاعتت خیلی کار سختیه پیش قدم باشی.
من از شنیدن اینکه جالب نبوده حالم گرفته شد معلومه برای خودت اصلا راحت نبوده و کلا برای هیچ کسی نیست. متاسفم که اینطوری شد, ولی از اینکه جرات کردی و رفتی باهش حرف زدی خیلی لذت بردم قطعا احساس دوطرفه نبوده و به زور نمیشه آبی که سرد شده رو جوش کرد. یه دنیا دوست خوب و فرصت خوب برای لذت بردن و معاشرت با کیفیت داری
شاید من اشتباه میکنم ولی حس میکنم همچین دوستی وجود نداره و یه صورت خیالیه. فرسایش ناشی از روابط اجتماعی دلیلش همینه.
نمیدونم لیلی جون ولی به نظرم چیز دور از ذهن و ایده آلی نیست. من به هیچ عنوان و حتی ده درصد خودمو آدم درستی توی رابطه ها نمیدونم ولی یه چیزو اگه قطعی بخوام در مورد خودم بگم اینه که خیلی تلاش میکنم خیلیییی زیاد که مدام آدم بهتری باشم شنونده بهتری باشم قضاوت کننده کمتری باشم و حضور کمتر آزاردهنده و اگه همه تلاش کنن این فرسایش کم و کمتر میشه
حرف زدن خوبه ها، قشنگه، مقدسه، عزیزه
اما
گاهی آدم نیاز داره حضور کسی رو کنار خودش ببینه... وقت، توجه، دلگرمی و ارزشی رو دریافت کنه و ببخشه متقابل که تاثیر درست و اهمیت اون حرف های عمیق رو هم صد هزار برابر بیشتر کنه... منظورم از حرف های عمیق گفتن یه سری مسائل منطقی و تخصصی نیست.
گاهی شاید دلت بخواد از بی فایده ترین چیزا حرف بزنی از تجربه های شخصی یا حس هایی که برات جدید هستن.
دقیقااا همین طوره اون چندتا فاکتوری که گفتی چیزیه که انتظار دریافتشون رو داری راستش الان که دقت میکنم به نظرت میبینم قطعا من خیلی خوب برای بقیه اینطوری نبودم! شاید فکر کردم شنونده خوبی ام ولی همه فاکتورایی که از شنونده انتظار میره رو نداشتم
نه اصلا بحث سر مسئله تخصصی و فلسفی و اینا نیس, آره تجربه های شخصی و مسائل معمولی میتونه باشه که خیلی ساده میتونه حل شه ولی شبیه یه هزارتو افتاده توشون و بیشتر اوقات گفتنشون با صدای بلند یا راه حل و نظر کسی رو شنیدن میبینی ذهن باز میشه.