به اندازه کنسرو کله پاچه غمگینم. با اینکه بیزاری شدید نسبت به این غذا و بویی که داره دارم ولی احساس میکنم بین تمام کنسروها غمگین ترین و ملول ترین و ناامیدترین شان باید کله پاچه باشد و آخرین انتخاب آدم ها موقع انتخاب کردن بین کنسروهای دیگر. من دقیقا به اندازه تمام کنسروهای کله پاچه احساس اندوه و ملال کشدار نافرجامی را دارم.
خیلی واضح متوجه عمق غمت شدم
همیشه بخندی
امیدوارم زود زود مربای آلبالو بشی.
(کنسرو محسوب میشه دیگه)
خوبه مربای آلبالوم بد نیس هرچند آدم شیرینی بهم نمیادباشم ولی از کله پاچه که بهتره
سلام گلس خوشرنگم. بهتری؟ به کنسرو ها فکر کن. حس نمیکنی مرغ یا ماهی شده باشی؟
سلام خوشگل
خدا بگم چکارت کنه یه ربع دارم میخندم با این احوال پرسیت, الان کنسرو ماهی ام فلفلی

آره بهترم نه اینکه چیزی در روند بهبود اتفاق بیفته ولی من آروم ترم
جون تو رو با مهربونیت مرسی لیمو نعنایی
عاشق صحبت اوشو شدم که نازگل نوشته
از این بعد نگاش نکرده بودم
نمی دونستم از کیه مرسی که گفتی آره ذهن و مهار کردنش رو اگه موفقیت نسبی توش به دست بیاری برد بزرگی کردی
نازگل خیلی به اسمش میاد حرفاش و نظراتش و بودنش یه پک دوست داشتنیه
فقط بیا بغلم نیازی هم نیست بگی چرا غمگینی فقط بیا بغلم
چقد دوست داشتم ابراز محبتت رو مرسی از حمایتت و توی ذهنم می مونه مهرت

خدا نکنه. کنسرو کله پاچه میتونست یه بره باشه رو تپههای سرسبز برای خودش بچره ولی الان گیر افتاده تو قوطی. گاهی هم روزها خط خطی میشن. عوضش فردا میاد و چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
آره منم دقیقا در مورد کله پاچه همین نظرو دارم و واقعا به نظرم ناراحت کننده ست.
مرسی لیلی جون آره به اندازه چندین نسل قبل و بعد خودم غم خوردم توی زندگی ولی اینطوری نمی مونه
من نود و نه درصد غذاهایی که با لیمو میشه خورد رو دوست دارم پس کله پاچه هم بله البته از بوش بدم میاد.
ولی خب با این وجود باز هم کنسرو کله پاچه اصلا انتخابم نخواهد بود.
بیا بغلم. نبینم انقدر ناراحت باشی. اندوه برای من پله های آخر غمه. 
:)) بلههه یادم از ماهیت لیمویی تو نبود. نمیتونم درک کنم این غذا رو البته به گفته اکثریت من بد سلیقه ترین آدم توی غذام
بغل و بوس
قربون جونت چه تعبیر جالبی کردی اندوه پله آخره غمه آره خیلی چسبناک و غلیظ تر از غم و دلایلش پیچیده تر
میگذره
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع.
واسه خودم نگهش داشتم.
غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و غم مانند ریشههایی که تا بطن زمین پایین میروند. هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند...
اوشو
این قسمت از کتابی که دستمه هم هدیه بهت
خوشبختی آن چیزی نیست که به دنبالش هستیم، یا آنکه آدمها به هزار زور و داستان و عکس و افسانه و فیلم به ما نشان میدهند. خوشبختی خودِ ما هستیم، در بدنمان، با هزاران تجربهٔ احساسی سخت و زیبا. خوشبختی، حالت آرامشی است که گاهی در بین احساسهایمان بالا میآید و ما را دلگرم میکند و انگار در گوشمان زمزمه میکند:
احساسها را بپذیر. من جایی در میان این احساسها دوباره به تو بر میگردم، نگران نباش.
تکه هایی از یک کل منسجم
مرسی ازت با اینکه متن اولی را خونده بودم و دوسش دارم ولی جالبه آدم اینطور موقع ها یادش میره چیزایی که نیاز داره رو به خودش یادآوری کنه مرسی برای این یادآوری لذت بخشت
همیشه به من احساس خوبی رو منتقل میکنی
آره میدونم همیشه شاید طول بکشه ولی احساس خوشبختی برمیگرده هرچند من همیشه بیش از حد و جاهای اشتباه دنبالش بودم ولی با سختی زیاد قبول دارم تنها راهش پذیرفتن احساس هاست
دختر مرسی ازت
ذهن، یجورایی طعم همون کنسروی که گفتی رو داره برام. یه کم ازش فاصله بگیری بهتره شاید. ببین کجا و چطور می تونی اینکارو کنی.
اون لحظه هایی که ذهن ساکت میشه
مثل تماشای غروب
دیدن یه تابلو نقاشی
گوش کردن به موسیقی مورد علاقهات
یا بغل کردن کسی که دوستش داری...
اون زمان هایی که ذهن آروم میگیره،
زندگی واقعی رو میتونی ببینی
میتونی خود زندگی رو نفس بکشی
مثل پنجرهای که مدت ها بسته بود
و حالا بازش کردی
برخورد اون باد به صورتت
لای موهات،
حس کردن زندگی
از جایی بیرون از ذهنه
آره نازگل اینو به هدف زدی خیلی ذهنم و افکار اعوجاجی ذهنم زیاد شده و دقیقا چند روز اینو فهمیدم صداش خیلی بیش از حد شده توی دو هفته گذشته مدام ضربان قلب بالا داشتم و بی دلیل و فقط از تولید فکرای مزخرف
خوبه که هستی
دختر عجب متنی بود مرسی ازت که درک میکنی
چهارشنبه پادکست اگر اشتباه نکنم، سکوت در زمانه ی هیاهو رو تو ماشین گذاشتم و به دلمون نشست. یه جمله اش رو همون جا تو ذهنم نگه داشتم و برات می نویسمش
جایزه ی بدست آوردن عمق، تحمل و حوصله ی ملال داشتنه.
دوست داری بگو بیشتر حرف بزنیم
اگه یادم بمونه و فرصت کنم میشنوم ولی عجب جمله یی بود فکرم درگیرش شد واقعا چیزی که درگیرشم عمق یا سطحیاتی هست که فکر میکنم عمق داره؟!
نمیدونم از اینکه کمبود انرژی دارم از اینکه چیزا پیش نمیره یا کسایی که دور و برمون هستن خودشون هزار بار درگیرترن و آدم خسته میشه از گفتن و نشنیدن یا همیشه فقط شنیدن. بدم میاد غر بزنم چون پرسیدی خواستم یه کلیتی رو بگم بهت