میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم

من توی زندگی روزمره آدم ساکت و کم حرفی ام مگه جاهایی که باید پرسونا داشته باشم که خب مهارت شگفت انگیزی دارم نان استاپ تبدیل بشم به یه آدم دیگه که خیلی بعدش خسته میشم یعنی دو ساعت آدم دیگه یی بودن دو روز استراحت و هیچی نگفتن می طلبه. اگه با کسی احساس صمیمیت و راحتی کنم که معمولا خیلی به ندرت اتفاق می افته کم حرفم و بیشتر دوست دارم واسم حرف بزنه. هیجانی که آدما نشون میدن و حرکات دست و میمیک صورتشون و تن صداشون لذت بخشه خودم خسته ام برای چیزی گفتن, که البته با شنیدن انتقادات فهمیدم باید بیشتر ری اکشن نشون بدم و عین جاده در دست احداث ام الان و دارم سعی میکنم حرف بزنم. وقتی شرایطی پیش میاد که دوست دارم با کسی حرف بزنم و دوست دارم توضیح بدم انقدر هیجان زده میشم و احساس شفافیت میکنم که اگه کسی بهم دست بزنه شبیه ژله بیرنگ دستش از پوستم میتونه رد بشه و بره اون طرف. اما امان از وقتی که نمیتونم به کسی چیزی رو بفهمونم یا متوجهش کنم. امان از وقتی که دوتا حالت باهم ترکیب میشه هم دوست دارم حرف بزنم و بگم هم نمیتونم با حرفام منظور رو برسونم اون موقع است که دلم میخواد دو دستی بزنم توی سر خودم, احساس میکنم کارام و حرفام میشه شبیه دورچین دور غذا که فقط واس جلوه بصری میشینه کنار ظرف و آخرشم ریخته میشه توی سطل آشغال.
گفتم غذا دلم شدیدا دوکبوکی میخواد, دوکبوکی تند.
+ عنوان اسم کتابه

نظرات 10 + ارسال نظر
لیمو چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت 10:20

الان فعلا بدون تعریف هم هزار امتیاز گذاشتم. میتونم بکنمش هزار و ده تا :))))

ای جونم به تو

لیمو سه‌شنبه 1 اسفند 1402 ساعت 13:52

پس اگر من بودی همش اعصابت خرد بود

نخیرر نفرمایید
قطعا اگه تو بودم صفات مثبتی که تو داشتی رو داشتم و این یکی به چشمم نمی اومد(ده امتیاز بذار رو حسابم با این تعریف سنگینی که ازت کردم)

لیمو دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت 09:58 https://lemonn.blogsky.com

الان که به خودم فکر میکنم با بعضی آدمها پر حرفم و با بعضیا نه البته یکی دو ساله که کلا کمتر شده نسبت به قبل. مورد بعد اینکه هر حسی داشته باشم توی صورت و رفتارم مشخصه اما گویا اکثرا ری اکشن هام در موقعیت ها شبیه بقیه نیست.

من خیلی سعی میکنم صورتم رو کنترل کنم و خیلی مهمه واسم از اینکه کسی از توی صورتم بتونه بفهمه چه حسی دارم خیلی اعصابم خورد میشه
شبیه بقیه نباش حتی اگه بدترین ورژن خودت از نظر خودت در حال حاضر هستی خیلی بهتره تا اینکه مثل بقیه باشی و معقول

نازگل شنبه 28 بهمن 1402 ساعت 11:18

راستش این فیلم و دیالوگاش واسه من فراتر از یه تجربه ی ساده ی فیلم دیدن بود خیلی خیلی ممنون که معرفیش کردی. دوست دارم در موردش بیشتر و بیشتر حرف بزنم و نظر بقیه رو هم بدونم شاید نوشتم درباره اش باز
یا بغل محکم

چقد حس خوبیه آدم به کسی چیزی رو معرفی کنه و استقبال بشه, خوشحالم از اینکه دیدنش بهت احساس خوبی داده و ذهنت درگیرش شده
منم بغل

نازگل جمعه 27 بهمن 1402 ساعت 20:49

مرسی که تمام مدت فیلم تو ذهنت بودم حس قشنگیه

من اینطوری حسش کردم که
جواب درون خودمه. هیچ نیازی نیست جای دیگه دنبالش بگردم. باید آروم باشم. تمرکزم رو از بیرون بردارم و بذارم درون خودم.

تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

من خیلی سوال دارم ثمر شاید بهتره سکوت رو بیشتر تمرین کنم و بذارم جواب ها خودشون پیدام کنن و رهاتر باشم. اعتماد کنم و
مگه نه که

عشق شادی‌ست، عشق آزادی‌ست
عشق آغاز آدمی زادی‌ست

پس عمیق تر و آروم تر جاری باشم و همیشه یادم باشه که خدا هست و بغلم کرده

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

قربونت جزو معدود آدمایی هستی که مدل خاص خودشون رو دارن و توی ذهن آدم می مونن
آره اینم یه قسمتش بود به جای اینکه دنبال راه حل های شخمی بگردیم بشین با خودت دو دوتا چارتا کن شاید نداشتنش بهتر باشه نرسیدنش بهتر باشه. اونجایی که بابای اون پسره اومد گفت این دفعه دیگه نمیخوام تو واسم کاری انجام بدی خودم تصمیم میگیرم.
منم خیلی وقتا دست و بال میزنم برای پیدا کردن جوابم و دقیقا این بیتی که نوشتی همینه فقط صدای ذهنت باید خاموش بشه تا جوابت رو بگیری.
نظرت و دوتا بیت شعری که نوشتی عالی بود, حرف زدن با تو همیشه خوبه

نازگل جمعه 27 بهمن 1402 ساعت 17:26

دیدمش. یعنی الان تموم شد.
گفتی بگم

دمت گررررم دختر واقعا آفرین چه سرعت عملی
نمیدونم چرا ولی تمام مدت فیلم تو توی ذهنم بودی و گفتم اینو باید بگم تو خوشت میاد. ایده اش خیلی جالب بود و ارتباط بین آدما

نازگل پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 ساعت 21:17

راستی کتابشو بخرم؟ فعلا انتخابش کردم و گذاشتم تو لیست خرید
یه کتاب دیگه هم بخوای معرفی کنی چیه مثلا؟ دلم کتاب جدید خواست
اینم بگم؟
من سریال های کره ای خوبی دیدم. بنظرم حس زندگی توشون جریان داره همیشه که این خیلی بهم آرامش میده؛ حس توی لحظه زندگی کردن... همین لحظه رو حس کردن با تموم وجود... و آره منم عاشق سبک و سلیقه شون موقع آشپزی هستم و حتی علاقه ای که به غذاهای اغلب ساده شون دارن
یه سریالی بود هنوز که هنوزه دانلود کردمش اما ندیدم با اسم دوباره هجده سالگی :)

ببین کتاب متوسطی بود یه دختر که از رابطه ش اومده بیرون میره تراپی و خب قبلا بارها و بارها این حرفا رو آدم شنیده و برای من جدید نبود و توی کل کتاب فقط دو صفحه بود که خیلی توجهم رو جلب کرد. معرفی کتاب من چندسال تخصصی بیشتر از بقیه میخونم و اخیرا هرچی خوندم پیشمون شدم ولی الان ده روز دارم دوباره جز از کل رو میخونم خیلی سال پیش خوندم و الان واقعاااا لذت میبرم اگه نخوندی اونو بخون, صوتی دارم زنانی که با گرگ ها می دوند رو گوش میدم که اونم خیلی سال قبل خونده بودم و اگه به مبحث کهن الگوها علاقه داری بی نهایت توجهت رو جلب میکنه, کتابای جوزف کمبل هم همین طور توی کهن الگو.
وااای آره نازگل کره ها یه دنیایی رو نشونت میدن که دور از هر دغدغه و شلوغیه و همه چیز صاف و شفاف و تمیز.
نشنیدم سریال رو ولی من دوتا سریال کره ای دیدم که عاااااالی بودن و به هرکی گفتم خوشش اومد: سلول های یومی و گوبلین بی نهایت جالب و جذابن.
راستی دیشب یه فیلم دیدم تموم شد گفتم اینو یادم باشه به نازگل بگم فکر کنم توام ببینی دوست داری the place اگه دیدی بهم بگو

Lily پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 ساعت 20:01

یاد هوشنگ ابتهاج افتادم که گفت این زبان برای دنیای بیرون ما خلق شده و دنیای درون رو درست بیان نمی‌کنه

کاملا موافقم توی یه هفته ده روز گذشته هربار اومدم یه چیزی بگم دیدم نمیشه اون چیزی که توی جونم میگذره به زبون میاد شبیه بستنی آب میشه و بی کیفیت و زرد و مزخرف

حدیث پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 ساعت 17:27 http://nevesuipini.blogfa.com/

من یه‌بار به اصرار دوستم رفتیم کافه کره‌ای، خیلیم کافه‌ی معروفیه. دوکبوکی سفارش دادم، غذای دوستمم تست کردم ولی اصلن دوست نداشتم. کلن غذای کره‌ای دوست ندارم.

+در ارتباط با کامنتت، عشق خیلی درد داره ولی آره وجودش لازمه :))

واااای من عاشق غذاهای کره ای ام ببین وقتایی که خیلی مودم پایینه ولاگ کره ای میبینم و موقع غذا درست کردنشون چندتا جون بهم اضافه میشه و هروقت جایی خوردم واقعا خوشمزه و جذاب بوده واسم

نازگل پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 ساعت 16:16

قشنگ از بعد زمان و مکان خارج می شم من هم... شفاف و قدر پر سبک و رها :)
بیشتر و قشنگ تر تجربه کنی این حس ناز رو و ازشون بگی به ما
من هم تو همچین شرایطی هستم شاید دقیقاً می دونم باید چی بگم و خب امیدوارم بتونم درست و قشنگ بیانش کنم

آره دقیقا در مورد تو هم اینو خوندم و خیلی لذت میبرم از اینکه توی معاشرتای درست حس شفاف بودن میگیری قربون تو امیدوارم برای تو هم باشه این تجربه ها
با چیزی که من از تو دیدم قطعا درست و به جا میتونی بیان کنی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد