کافکا, یادداشت های روزانه, دفتر دوازدهم, 1932
" خبیثانه نیست; وقتی از آستانه ی در گذشتی, همه چیز درست می شود. دنیای دیگری ست و تو مجبور نیستی سخن بگویی. "
و چیزهایی هست که تو نمیدانی و به طبع آن چیزهایی ماورای اتفاقات هست که من نمیدانم;
اما امر مسلم و حقیقی: قلب سبز در مقابل عقل سرخ
وقتی نیلی توی هیجده سالگی خودکشی کرد باهم دو-سه روز قبل بیرون بودیم. می خندید. حرف میزد. پُر از شور و اشتیاق بود ولی یه لحظه احساس کردم چیزی بهمش ریخت. رفت بیرون و گوشه کافه ایستاد و شروع کرد به سیگار کشیدن. پُک های عمیق میزد و اشک هاش می ریخت. من نمی دونستم یا فکر می کردم برای یک دختر هیجده ساله چیزی نمی تونه انقدر دردناک و تحمل ناپذیر باشه. فکر می کردم حتما مسئله کوچیکی بهمش ریخته. بین حرف هاش فقط یک جمله گفت از اعتمادی که عمیقا به کسی داشته و من بازم نفهمیدم.
ماه ها بعد از مرگش شوکه بودم. سال ها خودم رو نبخشیدم. حتی سر قبرش اندازه انگشت های دست هم نرفتم. چون بوی اونجا اون بوی بخصوصی که می اومد و سرمایی که تا مغز استخون میرفت منو یاد لحظه یی که خاکش کردن و صورتش از زیر پلاستیک پُر از آب خون بود می انداخت. اون لحظه غش کردم و بردنم بیرون و بقیه چیزها رو ندیدم ولی رفتن اونجا هیچ وقت آرامش بخش نبود. چند باری که رفتم همیشه سنگ قبرش تمیز و آب ریخته و پُر از گل های تازه بود. کسی که می دونستم هر روز پنج صبح بلند میشه و گل میبره میذاره روی سنگ قبر و اون آدم کسی بود که باعث و دلیل بیشترین رنجش بود! اون آدم اگه گهگداری منو می دید با حسرت نگاهم میکرد چون صمیمی ترین و نزدیک ترین آدم به نیلی بودم و چهره مون تقریبا شبیه هم بود. از اینکه من باعث یادآوری کس دیگه یی بودم عمیقا رنج می کشیدم و سال هاست دیگه اون آدم رو ندیدم.
بعد از ماه ها و سال ها قسم خوردم هیچ وقت نذارم کسی با رنجش تنها بمونه. قسم خوردم هر کاری هرچقدر کوچیک و به ظاهر بی اهمیت می تونم انجام بدم شاید تاثیری روی حال کسی بذاره. هیچ وقت خودم رو بابت اینکه رنج کسی رو فقط با چشم هام دیدم ولی به تبعات ندیدن حقیقیش فکر نکردم نبخشیدم. گاهی اوقات یک حرف یک جمله یک گفتگوی کوتاه میتونه جلوی سقوط و پرتاب شدن جسم و مهم تر از جسمش روح و روانش رو بگیره و این همیشه عجیب ترین و بی جواب ترین سوالی که توی ذهنم مونده: چطوری یک آدم مقابل رنج کسی بی تفاوت و بی توجه و بی احساس میتونه باشه! چطوری حتی یک لحظه به تبعات سنگینی که کارش میتونه روی زندگی کسی بذاره اهمیت نده!
منم با کسی این کارو کردم. شاید خودم رو توجیه کنم که فقط یک سال ازش بزرگتر بودم. شعور و درک بالغانه یی از طرف مقابم نداشتم چون از خودم شناختی نداشتم. ولی بازم توجیه و دلگرمی دادن و شیره مالوندن سر خودم هست. منم مقابل رنج و اشک بی صدای کسی, بین خنده هاش, بین رژ قلب قرمزی که همیشه میزد و ساعت ها معطلم میکرد که چتری هاش رو صاف کنه, بین شیطنت هاش و اینکه دستم رو می کشید تا چیزی که توجهش رو جلب کرده بود نشونم بده و ذوق میکرد ساکت بودم. حالا ترجیح میدم کسی فریاد بزنه و فحش و دری وری و هر چیزی که به ذهن و دهنش میرسه بگه ولی هیچ وقت سکوت رو انتخاب نکنه. هیچ وقت عاقل نباشه. هیچ وقت عاقلانه و منطقی مسائل رو آنالیز نکنه. آدم ها خیلی جاها توی زندگی منطق و عقل جواب دردهاشون رو نمیده. کاش بیشتر دیوونه بازی درمی آوردم. کاش بیشتر دیوونه بودم تا ساکت بمونم و فقط گوش بدم. کاش بیشتر باهش خُل بازی درمی آوردم و پایه کارهاش بودم وقتی با ذوق حرف میزد. کاش دیوونه تر بودم ولی عاقل و بافهم و درایت نبودم.
تمام جرات و جسارت و شجاعتم رو یک بار دیگه بعد از بیشتر پونزده سال جمع کردم تا آسیب پذیر بودنم رو نشون بدم. ذره ذره از عمیق ترین ترس های هر روزم, از وحشتی که سر تا پای وجودم رو گاهی اوقات میگیره و رها نمی کنه و هیچ وقت نذاشتم کسی بفهمه با اراده خودم نشون دادم. با همه وجودم از بی اعتمادی خالصی که نسبت به آدم ها پیدا کرده بودم دست برداشتم, دست هام رو باز کردم و گذاشتم آغوشم برای دوباره اعتماد کردن باز باشه. نفرت و فوبیایی که هیچ وقت نتونستم کلمه یی ازش با کسی حرف بزنم رو با گریه تعریف کردم و تمام خاطرات لجن کش شده رو با بغض و گریه آوردم گذاشتم وسط میز. تمام تلاشی که کوچیک و کودکانه و ابلهانه به نظر رسید رو کردم برای دادن احساس خوب حتی برای چند دقیقه هدیه دادن به کسی. با دست های لرزون, با اشک هایی که خودم باورم نمیشد هنوز انقدر زیاده و پنهان یه گوشه یی شبیه هیولای آبی جمع شده, با بدن و انشگت های یخ کرده, با سری که از درد نزدیک بود منفجر بشه, با حمله های پنیک و نفس بریده بریده و ضربان قلبی که هر لحظه احساس می کردم الان میزنه از قفسه سینه ام بیرون; دردناک ترین, لطیف ترین, ظریف ترین, لاجون ترین, نحیف ترین, کثیف ترین, زشت ترین, قبیح ترین حرفایی که خودم پیش خودم حاضر نبودم بهشون اعتراف کنم و به روی خودم بیارم رو نوشتم و فرستادم. بعد سال ها زره آهنی که با هزار زحمت و بدبختی و با زور و دوییدن و پیاده روی و اشک ریختن و ورزش سنگین کردن و ساعت ها تمرین سکوت کردن و سال ها اشک یواشکی ریختن تنم کرده بودم رو درآوردم و عین یک حلزون خونه خودم رو گذاشتم کنار, زره و کلاه خودم رو گذاشتم کنار و تمام قسمت های روشن و تاریکم رو نشون دادم, جاهایی که به اندازه پَر سبک بود, جاهایی که به اندازه کریستال آبی شفاف بود و از پشتش دنیا رویایی به نظر می رسید, جاهایی که سیاه چاله عمیق و وهم برانگیز بود و خود هفت ساله و پونزده ساله و هیجده ساله و بیست و پنج ساله و سی ساله ام رو به زنجیر کشیده بودم, جاهایی که وحشی و عنان گسیخته و خارج از قاعده و خط کش بود, جاهایی که شبیه پوستی بود که داخل آب جوش افتاده, جاهایی که زشت و لزج و چندش آور بود; همه رو گذاشتم برای تماشا کردنت.
مقابل تمام این حلزونی که پوسته و صدفش رو برداشته, بدون زره و دفاع ایستاده چیزی که گرفتم یک پوچی مطلق بود!
من تمام این ها رو دادم و مقابلش "هیچ" گرفتم. یک "نیستی" بی در و پیکر داخل جسمم اومد که همه چیز رو دِرو کرد و بُرد و خودش نشست جای همه چیز.
هر جور حساب کنی انصافا معامله عادلانه یی بود!
توی باغ, ظهر بود روی ننو نشسته بودم و تاب میخوردم. کم کم خوشم اومد. محکم تر و بلند تر تاب خوردم. یکدفعه یی از یک طرف در رفت و با کمر و پهلو روی سنگ های داغ و تفت خورده فرود اومدم. از شدت درد و ترس نفسم بند اومد. حتی یه ذره حرکت کوچیک نمی تونستم به خودم بدم. یاد بچگی هام افتادم. توی پارک عاشق تاب سواری بودم. وقتی برای بچه ها میگم بچگی اعجوبه یی در شرارت بودم کسی باورش نمیشه! الان چقد سربه زیر و فهیم شدم حتما! بعد چند بار با صورت و دست و پا فرود اومدن و زخمی زیخیلی شدن یاد گرفته بودم چطوری تنظیم کنم که وقتی تاب به کدوم نقطه میرسه باید خودم رو پرت کنم و جفت پا فرود بیام روی زمین. از اول عاشق فرودهای اضطراری بودم. حالا ظرفیتم تکمیل شده ست. انگار همه مسافرا رو سوار کردم. انگار جای هزار نفر زندگی کردم. جسمم و روانم ظرفیت فرودهای اضطراری رو نداره. یک طرفه راه میرم و درد می پیچه تا نوک انگشت های پا. به تو فحش میدم. دیشب توی استخر یک لحظه فشارم می افته, مربیم با ترس نگاهم میکنه میگه: لبات بنفش شد. داری می لرزی. چت شد خوب بودی که! نتونستم بگم قبلش دوتا پوکساید خوردم از صب تا شب جز چندتا لقمه کوچیک نون-پنیر گردو چیزی نخوردم. می فرستم تو جکوزی. چشمام رو میبندم و توی دلم فحش و لعنتی که به تو "عزیز دلم" می فرستم. توی تقویم دور روز شنبه که واست گل فرستادم عکس گل و یک ماه میکشم. " مَه ". بهت هیچ وقت نگفتم عاشق ماهم. خط کشیدم هر ماه اون روز گل بفرستم. روز بعدش وقتی با ضربان قلب بالا و تا صب بیدار موندن بلند شدم میگم: تو غلط کردی با اجدادت واس این از دنیا پرت شده زهرمار باید فرستاد. به تو فحش میدم. توی ماشین با فاطمه دعوامون میشه و اون ساکت می مونه. من دهنم رو باز میکنم و دری وری نیست که بهش نگم اونم بازم سر حرف تو. بهش میگم اسم اینو جلوی من نیار! صبح با شرمندگی بهش زنگ میزنم عذرخواهی میکنم. با نگرانی میگه: ثمر روز به روز داری آب میشی داری می سوزی ولی خودت نمیتونی خودت رو ببینی. چیکار داری با خودت میکنی! به تو فحش میدم. دوباره جواب بیوپسی سحر اومد قرار بود داروها رو تغییر بدن. جواب پاتولوژی رو با خنده و گریه میگه: تومور کارسینوما! میگم: قیطریه تا اورنج کانتی. میخنده میگه آره انقد گوش دادم و خوندم کارسینوما سر و کله ش پیدا شد. به تو فحش میدم. عصر پنیک میشم. وسط گرمایی که پوست رو می سوزونه از شدت سرما می لرزم بعد عرق از موهام چکه میکنه. کلونازپام رو زیر زبونم میذارم. به تو فحش میدم و بهت پیام میدم. کاش ازت متنفر بودم! کاش یاد داشتم. کاش تو وجودم آپشن تنفر داشتم ولی ندارم. با همه وجودم با تک تک سلول هام ازت دلگیر و رنج کشیده ام. وقتی همه میگن چرا انقد لاغر شدی! وای داری محو میشی! وای چیزی ازت نمونده! وای چشات مثل همیشه نیست. فقط به تو فحش میدم. چقدر چقدر چقدر بد کردی بی انصاف. کجا بودم کجا پیاده م کردی ...
ایستک قهوه رو تازه کشف کردم. چندتا چندتا میخرم و باورم نمیشه چیزی می تونه انقد روحم رو ناز کنه. پوتوسی که مدت ها توی بطری بود و ماه ها فقط یه برگ لاغر و کوچیک داشت در عرض دو-سه روز کنارش جوونه زد. امروز جوونه باز شد. برگ تازه بعد مدت ها دراومد. نگاهش میکنم با دقت. منم مدت هاست زیر خاکم. تمام زورم رو میزنم که ریشه هام جون بگیرن. که جوونه بزنم که بیام از اون زیر بالا رو ببینم. قارچ آب پز از کبابی خوشمزه تر بود. هوموس و نون پیتا انقدر خوشمزه بود و خوردم که تا دو روز نمی تونم چیزی بخورم.