امروز داشتم با ستایش صحبت میکردم, دخترک بانمکی است با لهجه زیاد و بسیار شیطون و خنده رو. ده سالی از من کوچیکتره و یکی-دو سالی است ازدواج کرده, شنیده بودم مدتی از همسرش جدا زندگی میکرد و به مشکل خورده بود ولی دوباره برگشته. سر حرف رو باز کردم ببینم جریانی از توش درمیاد برای داستان کوتاه بعدی ازش استفاده کنم و گفتم ستایش راضی هستی از زندگیت؟ گوش هام رو حسابی تیز کردم و مغز همیشه فعالِ حرافم رو برای چند دقیقه خاموش کردم تا بتونم حرف هاش رو نگه دارم و بعدا سر فرصت یادداشت کنم. داشت ذره ذره چایی میخورد و چند لحظه سرش رو بالا نیاورد و چیزی نگفت, دوباره سرش رو که بالا آورد تمام شیطنت و بازیگوشی اش شبیه ظرف مربای خوشمزه یی که کسی انگشت کشیده باشه دور تا دورش و چیزی باقی نذاشته باشه ته کشید و رفت انگار از اول هیچی نبوده! گفت ثمر خانم زندگی میکنم ولی دوستم نداره دلش پی دل من نیست.. ناخوداگاه ذهنم به سرعت شروع کرد به کار افتادن و گشتن و دور زدن و از نقش روبروش اومدم بیرون رفتم کنارش نشستم و گفتم این چشم و حالت آشناست .. بقیه داستانت رو نگو